خبرگزاري فارس: احمد شاملو در ايران از سكولار (بي دين) بودن خود دم ميزند اما براي مسيحيت و يهوديت شعر ميسرايد و ترجمه ميكند و...

3 - درباره اشعار احمد شاملو
شعر معاصر را كه از نيما يوشيج (افسانه، 1301) شروع ميشود و استمرار مييابد و در آن مفاهيم نو و معاصر با واژههاي و استعارههاي نو و تركيبهاي نو كه وارد ادبيات رسمي ملي ميشود نميتوان بدون آثار ادبي احمد شاملو (الف. بامداد) بررسي كرد. همچنان كه كار انقلاب ادبي نيما يوشيج علاوه بر سبك پيشنهادي خود وي بر شعر به طور كلي (غزل، رباعي، قصيده، سپيد و...) تأثير كلي نهاد. برخورداري احمد شاملو از نثر غني قرن چهارم و پنجم (آنچنان كه بارها از او نقل شده است كه تاريخ بيهقي را هفت بار خوانده است) و با همت و قريحهاي كه خود به كار بسته سرانجامي به ساختن واژههاي نو (خرسنگ، شيراهنكوه مردي و...) و تعبيرهاي نو راه پيدا كرده است. در نثر موزون، نثر عاميانه و نثر ژورناليستي، آثار او به عنوان نمونه امروزي نثر پذيرفته شده و مورد استقبال قرار گرفته است.
ترجمههاي "گيل گمش، دن آرام و... " كه پيشتر از او توسط زبردستترين مترجمان برگردان شده بودند با نثر او استقبال ويژهاي پيدا كردند و همين امر نشانگر آن است كه با نثر او نثر امروز به غنايي دست يافته است. هرچند خود وي نيز حامل نثر قرن چهارم و پنجمي بوده است اما همين به روز كردن نثر و استفادههاي بهجا از پسوندها و پيشوندها كاري ارزشمند بوده است. از جهتي او به عنوان مترجم مفاهيم ديني (مسيحي و يهودي) را نيز وارد شعر و ترجمه بازار كرده است كه در اينجا بايد تعمل كرد كه چه قسم از كارهايش جنبه "ميسيونر "ي داشته و چه مقدار صرفاً كار ترجمهاي با ارزشهاي خاص خودش بوده است. در حالي كه خود احمد شاملو بارها و بارها از اينكه نامش "احمد " است و شهرتاش "شاملو " بسيار ابراز انزجار كرده است: "نامم احمد كه عربي است و كنيهام شاملو كه تركي است و من از هر دو بيزارم و اين بيزاري جستن را در همه آثارش ميبينيم. بيش از ورود به اين مبحث كه شامل همه جريانهاي چپ و راست پيش از انقلاب و پس از آن است. (چون مجموعه آراء ايشان در كارهايشان به نوعي (سوسيال دموكراتيك) است).
بنابر بيان روشن از مرزبنديها، انتظارها ميتواند تعريف شده باشد. احمد شاملو از سرآمدان شعر غيراسلامي و ضداسلامي است. با مراجعه به آثارش اين مورد را بررسي خواهيم كرد. آثار ژورناليستي شاعر، ترجمههايش درباره شعر و داستان و نمايشنامه و... بعداً بررسي خواهد شد. اولين كتاب "هواي تازه " چاپ نخست 1336 ـ چاپ پنجم 1355 ـ انتشارات نيل ـ شامل اشعار (1326 ـ 1335) را مرور ميكنيم كه پيشتر در جلدهاي متعدد چاپ شده است. گرچه اغلب شعرهاي اين مجموعه و همچنين مجموعه شعر "باغ آينه " در قالب چارپاره مرسوم آن دوران است ليكن تركيبهاي نو و خلق تصاوير بديع به چشم ميخورند. در اين مجموعه اغلب اشعار احمد شاملو در ستايش اميدواريها، مبارزههاي آزاديبخش و حقطلبيهاست. انديشههاي شاعر بر مبناي ماركسيستي آن دوره حزب توده است و اين امر را بارها در سرودن شعر براي "مرتضي كيوان " و "خسرو روزبه "و... به اثبات ميرساند. در شعر "رانده " 1330 هنوز سردرگميهاي شاعر (بريدن از تفكر ستايش فاشيسم) و به تبع (ناسيوناليسم آريايي) كم و بيش ادامه دارد و تا دروني كردن افكار "حزب توده " راهي مانده است: "دستبردار از اين هيكل غم / كه ز ويراني خويش است آباد. / دست بردار، كه تاريكم و سرد / چون فرو مرده چراغ از دم باد. / دستبردار، زتو در عجبم / به در بسته چه ميكوبي سر، / نيست ميداني، در خانه كسي / سر فرو ميكوبي باز به در / زنده وينگونه به غم / خفتهام در تابوت / حرفها دارم در دل / ميگزم لب به سكوت / دست بردار كه گرخاموشم / با لبم هر نفسي فرياد است. / به نظر هر شب و روزم سالي است / گرچه خود عمر به چشمم باد است / راندهاندم همه از درگه خويش / پاي آبله، لب پرافسوس / ميكشم پاي بر اين جادهي پرت / ميزنم گام بر اين راه عبوس / پاي پر آبله، دل پراندوه / از رهي ميگذرم سردر خويش / ميخزد هيكل من از دنبال / ميدود سايه من پيشاپيش / ميروم باره خود / سر فرو، چهره به هم / با كسم كاري نيست / سد چه بندي به رهم؟ / دست برادر! چه سود آيد بار / از چراغي كه نه گرماش و نه نور؟ / چه اميد از دل تاريك كسي / كه نهادندش سر زنده به گور؟ / ميروم يكّه به راهي مطرود / كه فرو رفته به آفاق سياه / دست برادر ازين عابر مست / يك طرف شو، منشين بر سر راه! " سرگشتگيهاي شاعر وي را به سوي "راهي مطرود " سوق ميدهد. بهطور كلي تفاوت ويژه احمد شاملو با ديگر شاعران آن دوره در آن است كه به رغم برخورداري از تواناييهاي پسوندساز و پيشوندساز و ميانوندساز و مطالعه دقيق و كاربردي از نثر قرن چهارم و پنجم، هرگز تعلق خاطري به ميهن، گذشته فرهنگي پربار، سنتها و رسوم مردم از خود نشان نميدهد. و نه تنها تعلق خاطر نشان نميدهد بلكه از هجو كردن آن، به زير سوال بردن آن و بدنام كردن آن هم ابايي ندارد. از اين حيث با آثار او به نوعي "انترناسيونال چپگرايانه " وارد ادبيات ميشود. برخلاف باستانگرايان كه تعلق خاطر به بهشت گمشده در پيش از اسلام ايران دارند وي از اساطير يوناني، رومي، مسيحي و يهودي سود ميجويد. يك ويژگي ديگر هم در آثار احمد شاملو مشهود است و آن اينكه او به تمام معنا يك شاعر سياسي است. اگر از عشق ميگويد، اگر از تنهايي ميگويد و اگر به آرمانگرايي ميپردازد در همه حال انگيزهها و انديشههاي سياسي در اشعارش پررنگ است. شعر "رنج ديگر " سروده شده به سال 1334 را مرور ميكنيم، "خنجر اين بد، به قلب من زدي زخم / گر همه از خوب هيچ بادلتان بود / دست نوازش به خون من نه شدي رنگ / ناخنتان گر نبود دشمني آلود / ورنه چرا بوسه خون چكاندم از لب / ورنه چرا خنده اشك ريزدم از چشم / ورنه چرا پاك چشمه آب دهد زهر / ور نه چرا مهر بوته غنچه دهد خشم؟ / من چه بگويم به مردمان، چو بپرسند / قصه اين زخم ديرپاي پر از درد؟ / لابد بايد كه هيچ گويم، ورنه / هرگز ديگر به عشق تن ندهد مرد! "
رگههاي اوليه لعن و نفرين كردن مردم در همين شعر ديده ميشود. نفريني كه بعدها در كتاب "آيدا، درخت، خنجر و خاطره " به افراطيترين شكل مطرح ميشود كه هرگز كسي چون او به خود اجازه نداده است اهانت مستقيم به مردم بكند. در دو مصرع پاياني "عشق " را دام تزوير معرفي ميكند كه اگر شاعر پرده از روي رياهايش براندازد، ديگر هيچ مردي دل در گرو عشق نخواهد داد. در شعر "ديدار واپسين " شاعر سرگشتگيها و عدم اعتماد به مردم را چون پرچمي در دست به اهتزاز در ميآورد. با استقبال به نوعي غيرمستقيم از اشعار نيما ميسرايد: "باران كند ز لوح زمين نقش اشك پاك / آواز در به نعره توفان شود هلاك / بيهوده ميفشاني اشك اين چنين به خاك / بيهوده ميزني به در انگشت دردناك / دانم كه آنچه خواهي ازين بازگشت چيست: / اين در به صبر كوفتن، از درد بيكسي است. / دانم كه اشك گرم تو دروغ نيست: / چون مرهمي، صداي تو با درد من يكي است. / افسوس برتو باد و به من باد از آن، كه درد / بيمار و درد او را با هم هلاك كند / يك لكه دود مانده و يك پاره سنگ سرد! "
در شعر "شعر ناتمام " بعد از گفتن سي سالگي خود و تضادهاي پايانناپذير از ضمير "... من كهام جز نرمي و سختي به هم؟ / من كهام جز زندگاني، جز عدم؟ / من كهام جز پايداري، جز گريز؟ جز لبي خندان و چشمي اشك ريز " در دو پاراگراف آخري نفرين كردن مردم را از سر گيرد: ".. اي دريغ از آن صفاي كودنم / چشم دد فانوس چوپان ديدنم / با تن فرسوده، پاي ريش ريش / خستگان بردم بسي بر دوش خويش / گفتم اين نامردمان سفله زاد / لاجرم تنها نخواهندم نهاد / ليك تا جاني به تن بشناختند / همچو مر دارم به راه، انداختند... / اي دريغ آن خفت از خود بردنم / پيشجان از خواري تن مردنم / من سلام بيجوابي بودهام / طرح و هم اندود خوابي بودهام / زادهي پايان روزم، زين سبب / راه من يكسر گذشت از شهر شب / چون ره از آغاز شب آغاز گشت / لاجرم راهم همه در شب گذشت... " انديشههاي شاعر در فراز آمدن بر سالهاي پرتپش اجتماعي 1330 و دلبستگي پيدا كردنهاي بيشتر به "سوسياليسم " شعر اجتماعي او را به سوي همكنشي با جنبشهاي اجتماعي چپگرايان رهنمون ميشود. شرايطي كه ميرفت در كليت خود اصل چهارم ترومن "طرح مارشال " را تداوم بخشيده پايههاي اجتماعي جريانهاي مرتبط با پايگاههاي سنتي انگلستان را سست كرده از دايره رقابت خارج سازد. حذف انگلستان از صحنه سياسي اقتصادي ايران دهه سي، منافع شوروي و امريكا را توأمان تأمين ميكرد. شاعران تودهاي آن سالها (محمدعلي افراشته، ه. الف. سايه، سياوش كسرايي و...) كم و بيش اشعاري چون احمد شاملو ميسرودند و دستگاه تبليغاتيشان يكي از دو قطب اصلي انتشارات در صحنه سياسي فرهنگي ايران بود. به طور آماري هر شاعر و نويسنده و هنرمندي كه در جامعه مطرح ميشد ميبايست به يكي از دو قطب مافياي انتشارات وابسته باشد. مافياي راستگرايان، سطلنتطلبان، ليبرالها، جبهه ملي و... مافياي چپگرايان حزب توده و (راه سوم) خليل ملكيها كه در تعامل بين چپ و راست، آونگ چربش يكي از دو قطب، آنها را در نوسان قرار ميداد. در اشعار احمد شاملو در دوره اقتدار چپگرايان (1325 ـ 1335) انقلابيگري اصلاح طلبانه تجلي عمده مييابد. شعر معروف از زخم قلب "آبائي " سروده شده سال 1330 را مرور ميكنيم: "دختران دشت! / دختران انتظار! / دختران اميد تنگ / در دشت بيكران / و آروزهاي بيكران / در خلقهاي تنگ / دختران خيال آلاچيق نو / در آلاچيقهايي كه صد سال! / از زره جامهتان اگر بشكوفيد / باد ديوانه / يال بلند اسب تمنا را / آشفته كرد خواهد... / دختران رود گلآلود! / دختران هزار ستون شعله، به طاق بلند دود! / دختران عشقهاي دور / روز سكوت و كار / شبهاي خستگي! / دختران روز / بيخستگي دويدن / شب / سرشكستگي! / در باغ راز و خلوت مرد كدام عشق / در رقص راهبانه شكرانه كدام / آتشزادي كام / بازوان فوارهئيتان را / خواهيد برافراشت / افسوس! / موها، نگاهها به عبث / عطر لغات شاعر را تاريك ميكنند / دختران رفت و آمد / در دشت مه زده / دختران شرم / شبنم / افتادگي / رمه ! / از زخم قلب آبايي / در سينه كدام شما خون چكيده است؟ /... كدام شما / گل داده در بهار بلوغش؟ / لبهايتان كدام شما / لبهايتان كدام ـ بگوئيد / در كام او شكفته، نهان عطر بوسهاي / شبهاي تار نم نم باران ـ كه نيست كار ـ اكنون كدام يك ز شما / بيدار ميمانيد / در بستر خشونت نوميدي / در بستر فشرده دلتنگي / در بستر تفكر پردرد رازتان / تا ياد آن ـ كه خشم و جسارت بود ـ بدرخشاند / تا ديرگاه شعله آتش را / در چشم بازتان؟ / بين شما ـ كدام ـ / بين شما كدام / صيقل ميدهيد / سلاح آبايي را / براي، روز انتقام؟ تركمن صحرا ـ او به سفلي "
در اين اشعار است كه احمد شاملو علاوه بر طرح انديشهها و احساسات خود، شعرش را نيز رفته رفته از چارپاره به سپيد و از زيرسايه نيما به خود سرآمد بودن بيرون ميكشد. وزن دروني شعر و آهنگ حماسي آن، شعرش را از نياز به وزنهاي اختيار شده توسط نيما يوشيج بينياز ميسازد و او را از ميان شاعران همدوره و حتي پيش از خود (اسماعيل شاهرودي، نصرت رحماني و...) برجستهتر ميسازد. طبق نوشته پاورقي "آبايي شهيد مسلح تركمن عليه حكومت مركزي آن سالها بوده است. " شاملو با طرح تفكر دختران تركمني به او (آبايي) ، آنان را دعوت به مسلح شدن و انتقام گرفتن ميكند. طرح افكندن نوعي "مادر " گوركي كه بعدها نيز در ديگر اشعارش تكرار ميشود. شعرهاي شاملو بهرغم احساس برانگيختگي، هيچ نزديكي با فرهنگ مرسوم ايراني - اسلامي ندارد و از الگوهاي مبارزه مسلحانه آن سالها در (آمريكاي لاتين) پيروي ميكند. از حيث چريكگرايي تفاوتهايي با انقلاب چين كه به صورت راهپيمايي ميليوني توسط مائوتسه دونگ بود، دارد در نمونههاي آمريكاي لاتين چند مرد حرفهاي پرچمدار مبارزه ميشدند. در شعر "مرگ نازلي " كه در بسياري از نسخهها به ياد "خسرو روزبه " افسر فرمانده سازمان نظامي حزب توده تقديم شده است به تاريخ 1333 ميخوانيم: "نازلي! بهار خنده زد و ارغوان شگفت / در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير / دست از گمان بدار! / با مرگ نحس پنجه ميفكن! / بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار... / نازلي سخن نگفت، / سرفراز / دندان خشم برجگر خسته بست و رفت / نازلي! سخن بگو! / مرغ سكوت، جوجهي مرگي فجيع را / در آشيان به بيضه نشستهست! / نازلي سخن نگفت / چو خورشيد / از تيرگي برآمد و در خون نشست و رفت / نازلي سخن نگفت / نازلي ستاره بود: / يك دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت / نازلي سخن نگفت / نازلي بنفشه بود / گل داد / مژده داد: زمستان شكست! / و رفت... " اين كه در ابتداي اين مبحث به ما فياي فرهنگسازي اشاره رفت از اين حيث است كه در سال 1333 شهيد سيدمجتبي نواب صفوي و يارانش هنگامي كه در برابر جوخه اعدام قرار گرفته بودند و صداي دستهجمعي اذانشان شب حكومت كودتا را لرزاند هيچ شاعري اعم از چپگراياني چون احمد شاملو، سياوش كسرايي، ه. الف. سايه و... يا از راستگراياني چون پرويز ناتل خانلري يا حتي مهدي اخوان ثالث و... بيتي، مصرعي درباره آن حماسه بينظير نگفتند و نشريات گوناگونشان سطري ننوشتند.
چنانچه ملاحظه شد، احمد شاملو شعر براي "آبايي " ميسازد تا به تحريك نوعي "چه گوارا "گرايي دامن بزند اما در مقابل چشمان ناباورشان از حماسه بزرگ فدائيان اسلام كه تا آن هنگام (1333) مسلسلهايشان، "احمد كسروي، حسنعلي منصور، احمد قوام، حاجيعلي رزمآرا و... " سرپنجههاي اختناق و وحشت را دريده بودند با سكوتي معنادار ميگذرند و خود را به كوري و كري ميزنند. جنگ چريكي كه احمد شاملو و چپگرايان دربارهاش خيالپردازي ميكنند به جز "خسرو روزبه " كه او هم در دربهدري گرفتار شد و اعدام گرديد، گلوله اي به سوي استعمار و ايادي رنگارنگشان شليك نكردند و تنها رزم و بزم در كتابها و نشريات ساختند و بافتند.
در شعر "لحظه " سرود شده به سال 1331 شاملو براي اعدامي تودهايها ميسرايد: "قفل در كليدي چرخيد / لرزيد بر لبانش لبخندي / چون رقص آب بر سقف / از انعكاس تابش خورشيد / در قفل در كليدي چرخيد / بيرون / رنگ خوش سپيده دمان / مانندهي يكي نوت گمگشته / ميگشت پرسه پرسهزنان روي، سوراخهاي ني / دنبال خانهاش... / در قفل دركليدي چرخيد / رقصيد بر لبانش لبخندي / چون رقص آب بر سقف / از انعكاس تابش خورشيد / در قفل در كليدي چرخيد " شاعراني چون فريدون مشيري، رهي معيري، معيني كرمانشاهي، فروغي بسطامي و... كه كارشان ترانهسرايي و گفتن شعرهاي بزمي و عشقهاي مضحك براي خوانندههاي آن دوره بود، خود را از همه جريانهاي سياسي معاصر كنار كشيده بودند اما شاعري اجتماعي سياسي چون احمد شاملو دانسته يا ندانسته مجري طرحهاي جايگزيني خود به جاي پايگاههاي سنتي انگلستان بودند. صفت "ملي " كه ثناگويانش به نام وي الصاق كردند، ملاحظه ميشود كه چگونه در دايره تنگ حزبي خلاصه ميشود تا بعدها در دهه چهل و پنجاه به جاي حزب توده، او فدائيان اسلام و مجاهدين خلق را برميگزيند و همزمان در كارهاي مختلف و متفاوت (سردبيري نشريات، فيلمسازي براي تلويزيون، مشاوره در دانشگاه بوعلي همدان، فيلمنامهنويسي فيلمهاي كافهاي و كابارهاي) متعادلكننده اشعارش ميشود و همان زمان با درك جايگاه صهيونيستها در سياستهاي كلان رژيم پهلوي به هواداري از آنان ميپردازد. در سياست جهاني آن دوره (كيبوتصسازي صهيونيستها در سرزمين فلسطين هوش از سر هواداران چپ و راست آنها در ايران برده بود وكساني چون دكتر "ابراهيم يونسي "ها سيل ترجمه آثار صهيونيستها را با شتابي در همه زمينهها به پيش ميبردند) بسياري از چپرويهاي كنترل شده براي توهمافكني فضاي دموكراتيك خواسته سلطنت در تلاش بودند. درك اين موضوع سهل و ساده است زيرا بعد از شسته شدن خونها از خيابانها از سالهاي 36 ـ 1335 دوره تاريخي كودتاي ايران (سپهبد فضلالله زاهدي و...) سپري شده و اصلاحطلبان امريكايي چون علي امينيها مأمور اجراي دموكراسي امريكايي شده بودند. جبهه ملي دوم كارش را شروع كرده بود. بقاي سلطنت به فضاي به اصطلاح دموكراتيك نياز مبرم داشت. در شعر "شعري كه زندگي است " گرچه شاملو به دفاع از شعرنو و ميراث نيما يوشيج برخاسته است و طرف او محافظهكاران اشعار دوره بازگشت و ايستايي شعر هستند، اما او بيمهابا به همه ارزشها يورش ميبرد و با الفاظي ركيك اعاده منظور ميكند. ادبيات خاص كمونيستي به كار ميبرد و مينويسد: "... امروز، شعر، حربه خلق است / زيرا كه شاعران / خود شاخهاي ز جنگل خلقند / نه ياسمين و سنبل گلخانهي فلان... " در ادامه نيز احمد شاملو به وجه سياسي بودن اشعار خود و وظيفه شاعر پافشاري ميكند. خلق بيوطن و بيگذشته طبق تعريف "كارل ماركس " نظر اوست نه مردمي كه زندگي اجتماعي دارند و زندگيشان نيز وابسته به تئوريهاي ماركس و لنين نيست. در شعر "لعنت " 1335 مينويسد: "در تمام شب چراغي نيست / در تمام شهر /نيست يك فرياد. / اي خداوندان خوفانگيز شب پيمان ظلمت دوست! / تا نه من فانوس شيطان را بياويزم / در رواق شكنجهگاه پنهاني اين فردوس ظلم آئين / تا نه اين شبهاي بيپايان جاويدان افسون پايهتان را من / به فروغ صد هزاران آفتاب جاودانيتر كنم نفرين / ظلمتآباد بهشت گندتان را، در به روي من / باز نگشائيد / در تمام شب چراغي نيست / در تمام روز / نيست يك فرياد / چون شبان بيستاره قلب من تنهاست / تا ندانند از چه ميسوزم من، از نخوت زبانم در دهان بستهست. / راه من پيداست / پاي من خستهست / پهلواني خسته را مانم كه ميگويد سرود كهنه فتحي قديمي را / با تن شكستهاش تنها / زخم پردردي به جا ماندهست از شمشير و دردي جانگزاي از خشم / اشك ميجوشاندش در چشم خونين داستان درد، خشم خونين اشك ميخشكاندش در چشم / در شب بيصبح خود تنهاست. / از درون بر خود خميده، در بياباني كه بر هرسوي آن خوفي، نهاده دام / دردناك و خشمناك از رنج زخم و نخوت خود ميزند فرياد / در تمام شب چراغي نيست / در تمام دشت / نيست يك فرياد. / اي خداوندان ظلمت شاد / از بهشت گندتان ما را / جاودانه بينصيبي باد! / باد تا فانوس شيطان را برآويزم / در رواق هر شكنجهگاه اين فردوس ظلم آئين / باد تا شبهاي افسون مايهتان را من / به فروغ صد هزاران آفتاب جاودانيتر كنم نفرين! "
شب و ظلمت، بهشت و زخم و نخوت را به خداوندان احاله ميدهد كه ظلم آييناند. در مقابل فانوس، روز و روشنايي را بر شيطان ميبخشد كه پيامآور فرياد در شهر و دشت است. گرچه در اين قرينه گزينيها، ظلمتطلبيها را به صاحبان قدرت و پول شرايط اجتماعي ميچسباند كه در سر هر كوي و برزن شكنجهگاهها ساخته و پرداختهاند اما اين اشاره و كنايه و گاه صراحتگوييها حمله به دين هم هست كه به زعم تفسير ماركسيستي تاريخ، دين حامي ستمگران است و شيطان عامل آزادگي و چنانچه ميبينيم شاملو در آغاز كتاب "هواي تازه " مينويسد: "عصيان بزرگ خلقتم را شيطان داند، خدا نميداند " و ميبينيم ستايش شيطان و بخشيدن صفت مبارزه و كشف و آزادگي به آن، به طور مستقيم دينستيزي است و شاملو در هر فرصت، مغتنم شمرده به آن مبادرت ميورزد. در سري شعرهاي با نام "شبانه " كه تاريخهاي 1331 تا 1334 را دارند رخنه بر ايدئولوژي طبقاتياش پديد ميآيد و ترديدهاي متزلزلكننده در اشعارش راه مييابد. در يكي از شبانهها ميخوانيم: "شب كه جوي نقرهي مهتاب / بيكران دشت را درياچه ميسازد، / من شراع زورق انديشهام را ميگشايم در مسير تند باد / در شب كه آوائي نميآيد / از درون خامش نيزارهاي آبگير ژرف / من اميد روشنم / را همچو تيغ آفتابي ميسرايم شاد. / شب كه ميخواند كسي نوميد / من ز راه دور دارم چشم / من ز راه گوش ميپايم / سرفههاي مرگ را در نالهي زنجير دستانم كه ميپوسد. " "صدايي، نجوايي، زمزمهاي و هر چه باشد شاعر خود را از تابش آفتاب يخ باز شده مييابد و در حالي كه سرفههاي مرگ آزارش ميدهد، همان سرفهها، باعث پوسيدن و ريختن زنجيرهاي اسارت از دستانش ميشود. صراحت گفتاري شاعر هرگز در چم و خم و لفافههاي ادبي و آهنگين بودن بيش از اندازه و زيباييگرايانه شعر گم نميشود. هنوز دل شاعر با مبارزه است. هنوز اعتقاد به آزادي از زنجيرها را دارد. باز نيك ميدانيم كه شعر سياسي احمد شاملو با آميختگي به زيباييهاي شعري، آن را از شعارگوييهاي مرسوم ديگر چپگرايان متمايز ميسازد و آموزه سياسي را به آرايه شعر ميتند. به ويژه پيش درآمد شعر (شب كه جوي نقرهي مهتاب / بيكران دشت را درياچه ميسازد) از تشبيه بسيار زيباييشناسانه و تركيب مهتاب و درياچه بسيار خلاقانه برخوردار است و بعد از آن است كه شاعر خود را معرفي ميكند كه بادبان قايقاش را در مسير باد باز ميكند.
شعر "نگاه كن! " كه تاريخ سروده شدن 1334 را دارد مرور ميكنيم: "سال بد / سال باد / سال اشك / سال شك. / سالي روزهاي دراز و استقامتهاي كم / سالي كه غرور گدائي كرد. / سال پست / سال درد / سال عزا / سال اشك پوري / سال خون مرتضي / سال كسيبه... / زندگي دام نيست / عشق دام نيست / حتي مرگ دام نيست / چرا كه ياران گمشده آزادند / آزاد و پاك... / من عشقم را در سال بد يافتم / كه ميگويد: "مأيوس نباش؟ " / من اميدم را در يأس يافتم / مهتابم را در شب / عشقم را در سال بد يافتم / و هنگامي كه داشتم خاكستر ميشدم / گرگرفتم / زندگي با من كينه داشت / من به زندگي لبخند زدم / خاك با من دشمن بود / من برخاك خفتم / چرا كه زندگي، سياهي نيست / چرا كه خاك، خوب است / من بد بودم اما بدي نبودم / از بدي گريختم / دنيا مرا نفرين كرد / و سال بد در رسيد: / سال اشك پوري، سال خون مرتضي / سال تاريكي / و من ستارهام را يافتم من خوبي را يافتم / به خوبي رسيدم و شكوفه كردم / تو خوبي / و اين همهي اعترافهاست / من راست گفتهام و گريستهام / و اينبار راست ميگويم تا بخندم / زيرا آخرين اشك من نخستين لبخندم بود / تو خوبي / و من بدي نبودم / تو را شناختم تو را يافتم تو در يافتم و حرفهايم همه شعر شد سبك شد / عقدههايم شعر شد سنگينيها همه شعر شد / بدي شعر شد سنگ شعر شد دشمني شعر شد / همه شعرها خوبي شد / آسمان نغمهاش را خواند مرغ نغمهاش را خواند آب نغمهاش را خواند / به تو گفتم: "گنجشك كوچك من باش / تا در بهار تو من درختي پرشكوفه شوم / و برف آب شد شكوفه رقصيد آفتاب درآمد. / من به خوبيها نگاه كردم و عوض شدم / من به خوبيها نگاه كردم / چرا كه تو خوبي و اين همه اقرارهاست، بزرگترين اقرارهاست... / من به اقرارهايم نگاه كردم / سال بد رفت و من زنده شدم / تو لبخندي زدي و من برخاستم / دلم ميخواهد خوب باشيم / دلم ميخواهد تو باشم و براي همين راست ميگويم / نگاه كن: با من بمان "
بين عشق و ماندن، بين عشق و تعهد، بين عشق و تقويت استقامتها در روزهاي كوتاه و شبهاي دراز ارتباط مركزي برقرار شده است. مرتضي كيوان و دو نفر ديگر كشتهشدگان به وسيله حكومت نظامي در دانشگاه تهران در دوره دولت محمد مصدق بودند و شاعر كه نسبت به آرمانها و ياد و اسطورهسازي آنها پايبند است هنر و آگاهي و اطلاعات و كوشش خود را مصروف ميدارد و در غياب حضور حزب توده، اعلام حضور ميكند. هرچند كه شاعر آگاه است بين عملكرد حزب و سياست جهاني استالنيسم پيوند قاطع وجود دارد و سران حزب به شوروي فرار كردهاند. علاوه بر استعداد خود شاعر، دستگاه تبليغاتي حزب با پشتوانه جهاني چپ و انترناسيونال كمونيستي هم در نشر آراء و عقايد و شعر شاعر، كار جمعي و بيوقفه دارند.
همين نگرش را در شعر بعدي سروده شده در سال 1334 به نوعي ديگر بيان ميكند: "اشك رازيست / لبخند رازيست / عشق رازيست / اشك آن شب لبخند عشقم بود / قصه نيستم كه بگوئي / نغمه نيستم كه بخواني / صدا نيستم كه بشنوي / يا چيزي چنان كه ببيني / يا چيزي چنانكه بداني... / من درد مشتركم / مرا فرياد كن / درخت با جنگل سخن ميگويد / علف با صحرا / ستاره با كهكشان / و من با تو سخن ميگويم / نامت را به من بگو / دستت را به من بده / حرفت را به من بگو / قلبت را به من بده / من ريشههاي ترا دريافتهام / با لبانت براي همه لبها سخن گفتهام / و دستهايت با دستان من آشناست / اي دير يافته! با تو سخن ميگويم / بسان ابر كه با توفان / بسان علف كه با صحرا / بسان باران كه با دريا / بسان پرنده كه با بهار / بسان درخت كه با جنگل سخن ميگويد / زيرا كه من / ريشههاي ترا دريافتهام / زيرا كه صداي من / با صداي تو آشناست. " بعد از سروده شدن اين شعر دستگاههاي تبليغاتي احمد شاملو را با هياهو كانديداي جايزه نوبل اعلام كردند. هياهويي كه در نشر آن همه دستاندركاران فرهنگي دهههاي چهل و پنجاه اعم از ليبرال، جبهه ملي، تودهاي و... نقش داشتند كه تا پايان عمر شاملو با عنوان "شاعر ملي! " آن را ادامه دادند. از سويي هماهنگي اروپاييها به ويژه آلمان غربي نه شرقي كه جزء اردوگاه سوسيالسيتي بود اولين شب شعر بزرگ در ايران را در سال 1347 براي او ترتيب دادند و تبليغات داخلي نيز عنوان "جاودانه مرد شعر امروز ايران " را به وي اختصاص دادند بقيه شعرها به سان اشعار فروغ فرخزاد مستهجن از نوعي كه خصوصيترين اعمال با محرم خود را براي خواننده به نمايش گذاشتن است كاري كه پرندگان و چرندگان از نمايش آن ميگريزند. بازگشت به پور و نوگرافي شاعران مستهجننويس دهه قبل (فريدون توللي، نادر نادرپور و...) اشعار وي را هر چند كه لعابي از سياسيكاري هم بدان زده است ساختگي بودن هر كدام سطح اشعار نيز به سوي سقوط و تكرار خود پيش ميبرد. نمايش قباحت جنسي با قباحت سياسي است و پيشو از كردن از تهاجم فرهنگي و لجنمال كردن همان ارزشهايي كه خود پيشتر آنها را نجابت خوانده بود. همان نمايش تقليدي از ژان پل سارتر و سيمون دوبوار است كه خود با آشنايي به زبان فرانسه در جريان آن همه قرار داشت. ميبينيم هر چه اشعار به سوي فلسفه "اصل لذت "جويي شاعر پيش ميرود از ارزشهاي هنر متعهد دورتر ميشود. به رغم ادعاهاي خود كه اشعار سهراب سپهري را فاقد ارزش اجتماعي ميداند خود نيز در عمل "هنر براي هنر " انجام ميدهد. در شعر "تنها... " در قبال دور شدن از تعهد اجتماعي و سياسي به همان اندازه حزبي كه خود منحصراً بر روي تودهايها متمركز كرده بود به فكر انتقام از مردم ميافتد و مينويسد: "اكنون مرا به قربانگاه ميبرند / گوش كنيد اي شمايان، در منظري كه به تماشا نشستهايد / و در شماره، حماقتهايتان از گناهان نكردهي من افزونتر است! / با شما هرگز مرا پيوندي نبوده است. / بهشت شما در آرزوي به بر كشيدن من، در تب دوزخي انتظاري بيانجام / خاكستر خواهد شد، تا آتشي آنچنان به دوزخ خوفانگيزتان ارمغان برم كه از تف آن، دوزخيان مسكين، آتش پيرامونشان را چو نوشابهئي گوارا سر كشند / چرا كه من از هر چه با شماست، از هر آنچه پيوندي با شما داشته است، نفرت ميكنم: / از فرزندان، و از پدرم، از آغوش بويناكتان و از دستهايتان كه دست مرا چه بسيار كه از سرخدعه فشرده است. / از قهر و مهربانيتان / و از خويشتنم / كه به ناخواه، از پيكرهاي شما شباهتي به ظاهر برده است... / من از دوري و از نزديكي در وحشتم / خداوندان شما به سيزيف بيداگر خواهند بخشيد / كه من پرومته نامرادم / كه از جگر خسته / كلاغان بيسرنوشت را سفرهاي گستردم / غرور من در ابديت رنج من است / تا به هر سلام و درود شما، منقار كركسي را بر جگرگاه خود احساس كنم / نيش نيزهاي بر پاره جگرم، از بوسه شما مستيبخشتر بود / چرا كه از لبان شما هرگز سخني به ناراستي نشيندم / و خاري در مردم ديدگانم، از نگاه خريداريتان صفابخشتر / بدان خاطر كه هيچگاه نگاه شما در من، جز نگاه صاحبي به بردهي خويش نبود / از مردان شما آدمكشان را / و از زنانتان به روسپيان مايلترم / من از خداوندي كه درهاي بهشتي را بر شما خواهد گشود / به لعنتي ابدي دلخوشترم / همنشين پرهيزكاران و همبستري دختران دست ناخورده / در بهشتي آنچنان ارزاني شما باد! / من پرومتهي نامرادم / كه كلاغان بيسرنوشت را از جگر خسته سفرهئي جاودان گستردهام. / گوش كنيد اي شمايان كه در منظر نشستهايد / به تماشاي قرباني بيگانهاي كه منم: / با شما مرا هرگز پيوندي نبوده است. "
آتش تند شاعر در يكي دو سال پيش به زودي به خاكستر ميگرايد و لابد اين "سرگردزاده " را ياد شلاق كوفتني بر سر مردم به هوسهاي رفتار تحقيرآميز با مردم وسوسه ميكند. چنانچه خود درباره پدرش گفته بود: "بيچاره پدرم، آنقدر در درجه سرگردي مانده بود كه "سرگرد " معادل اسمش شده بود " اين حس انتقام از مردم در كتاب ديگرش "آيدا درخت، خنجر و خاطره " سراسر كتاب را به خود اختصاص ميدهد. مردمي كه به زعم او شايسته تحقيرند، بيحرمتياند و صدالبته هما و ابا ساواك و سيا و موساد مگر آنان خطابشان جز همينها نبود؟ ادامه گرايشهاي سياسي احمد شاملو كه بر شعرهايش نيز تأثيرگذار بود از كتاب "باغ آينه " چاپ پنجم 1361 انتشارات مرواريد پي ميگيريم. شعر "فريادي و... ديگر هيچ ": "فريادي و ديگر هيچ. / چرا كه اميد آنچنان توانا نيست كه پا بر سر يأس بتواند نهاد / بر بستر سبزهها خفتهايم / با يقين سنگ / بر بستر سبزهها با عشق پيوند نهاديم / و با اميدي بيشكست / از بستر سبزهها / با عشقي به يقين سنگ برخاستهايم / اما يأس آنچنان تواناست / كه بسترها و سنگ / زمزمهئي بيش نيست / فريادي و ديگر هيچ! " افسردگي و سرخوردگي شاعر از مردم كه ميخواهد انتقام از آنان بگيرد وي را به سوي انزواگرايي سوق ميدهد. طبيعي است مبارز در راه طولاني مبارزه هرگاه كه از مردم ببرد بايد با ضد مردم درآميزد. زيرا بين مردم و ضد مردم راه ديگري وجود ندارد. و "فريادي و ديگر هيچ " القاءكننده يأس فلسفي شاعر بر مردم است كه راه بسته است. "اما يأس آنچنان تواناست / كه بسترها و سنگ، زمزمهئي بيش نيست) اينك شاعر وزن يأس را براي مردم برآورد ميكند و خود از زبان دشمن سخن ميگويد. در حالي كه در اين دوره 41 ـ 40 شكلگيري بزرگ نهضت انجام شده و در سال 42 ـ 41 با به ميدان آوردن هزاران نفر در شهرهاي بزرگ (تهران، تبريز، اصفهان، شيراز، قم، مشهد و...) نهضت 15 خرداد سال چهل و دو اولين مرزبندي انقلاب و (رفرميسم) اصلاحگرايي را مشخص ميسازد. نهضت پانزده خرداد به ظهور رسيده بود كه كاپيتالاسيون را براندازد. مملكت را از وجود و نفوذ اسرائيليها پاك كند. خطاب مستقيم امام خميني (ره) به خود شاه بود. نه به پاسبان و وزير و وكيل مجلس فرمايشي و احزاب فرمايشي كه ارادهاي از خود نداشتند. اين حقيقت كه روحانيت رهبري مبارزه را در دست گرفته بود با مخالفت تمامي آن احزاب اعم از چپ و راست يا جبهه ملي و نهضت آزادي و پان ايرانيست و... روبهرو شده بود. اما امام خميني (ره) با آن عزم راسخ انقلابي خود پيشبرد نهضت را از مردم، از طلاب علوم ديني و از دانشجويان ميخواستند. با ظهور نهضت پانزده خرداد رفرمگرايي به خواستههاي (كندي) علي اميني و شاه، ضدانقلابي محسوب ميشد. امام خميني (ره) به صراحت حكومت طاغوت را نامشروع اعلام كرده بود و جاي تفسيرهاي روشنفكري براي چانه زدن با نهضت باقي نگذاشته بود.اين عقده دور ماندن از رهبري روحانيت، روشنفكران و از آن جمله احمد شاملو را خوش نميآمد. احمد شاملو در همين شرايط در شعري با نام "تاشك " ميسرايد: "بنبست سر به زير / تا ابديت گسترده است / ديوار سنگ / از دسترس لمس به دور است / در ميداني كه در آن خوانچه و تابوت / بيمعارض ميگذرد / لبخنده و اشك را / مجال تأملي نيست / خانهها در معبر باد نااستوار، استوارند / درخت، در گذرگاه باد شوخ وقار ميفروشد / درخت برادر من! اينك، تبردار از كوره راه پر سنگ به زير ميآيد! / "اي مسافر، همدرد من! / به سر منزل يقين اگر فرود آمدهاي / ديگر ترا تا به سر منزل شك جز پرتگاهي ناگريز / در پيش نيست / " خانهها در معبر باد استوار، ناستوارند / درخت، در معبر باد جدي / عشوه ميفروشد... " چنانچه ملاحظه ميشود احمد شاملو به سمپاشي عليه حركت نهضت پانزده خرداد برخواسته است و سعي دارد آنان را بفريبد و بترساند. امثال احمد شاملو آنچنان لجبازانه برخورد ميكردند كه به آمارگيري و برآورد موقعيت نيروهاي اجتماعي توسط "بيژن جزني " در تاريخ سي ساله ايران نيز توجه نميكردند. جزني برآورد پايگاه و خاستگاه هر يك از نيروهاي اجتماعي و وقوع انقلاب را در سالهاي آتي به رهبري امام خميني مرتبط ساخته بود. بيژن جزني از بنيانگذاران چريكهاي فدايي خلق بود كه تاريخ سي ساله ايران را در سال 1348 نوشته و به بازار ارائه كرده بود. اما امثال احمد شاملو كه عمري را به هواخواهي "حزب توده " سپري كرده بودند نميتوانستند خود را با شرايط موجود تطبيق بدهند. طبيعي بود كه مردم را گول خورده تصور كنند. همان كه طاغوت هم ادعا كرده بود: "عدهاي از آن سوي مرزها آمده و شهرها را شلوغ كرده و رفتهاند. " در اين دوره آثار شاملو جز يأس و نااميدي حرفي براي مردم ندارد و خود نيز دست در دست "آيدا " تهران را ترك كرده به جنگلهاي مازندران رفته بود. در آخر كتاب هم "قصه دختران ننه دريا " آمده است كه حكايت از تنگنظريها دارد تا مردم اتحاد ملي نداشته باشند. در پايان دختران ننه دريا مينويسد: "جم جمك برق بلا / طبل آتيش تو هوا / خيز خيزك موج عبوس / تا دم عرش خدا! / نه ستاره نه سرود / لب درياي حسود / زير اين طاق كبود / جز خدا هيچي نبود / جز خدا هيچي نبود! " قابل توجه اين كه هم شاه و هم كمونيستها حركت مردم به رهبري روحانيت را "ارتجاع سياه " لقب داده بودند. يعني شاه ميتوانست با كمونيستها كنار بيايد اما ميدانست با رهبري چون امام خميني (ره) كنار آمدني در كار نخواهد بود. چپگرايان هم براي مخالفتشان موجوديت خودشان را در خطر فروپاشي و راندهپاشي و رانده شدن از اجتماع بر آورد ميكردند و تاريخ ثابت كرد كه آنها رهبري توانمند و انقلابي امام خميني (ره) را ميشناختند. از سالهاي 1342 به بعد احمد شاملو عنان اختيار از كف داده خود را مقابل نهضت پانزدهم خرداد قرار ميدهد. زماني كه امام خميني (ره) فرمودند: "اسرائيل غده سرطاني در بين كشورهاي اسلامي است " شاملو درست در همان جهت صهيونيستها دست به فعاليت زد. اشعار ابراهيم در آتش را سرود و همچنين با برگردان "غزل غزلهاي سليمان " در جهت اشاعه فساد و ضد اخلاق آنها را رواج داد. همچنين با ترجمههايي از صهيونيستهايي چون "روبر مرل " "زاها ريا استانكو "، و... در مقابل از دست دادن دوستي مردم، دوستي صهيونيستها را به جان خريد. اين خوشخدمتيها به صهيونيسم به حمايت از او آمد و آنگاه درهاي همه مراكزي كه شاملو ميتوانست در آنجاها به نام و نان برسد باز شد. در شعر "خفتگان " (به مناسبت بيستمين سال قيام دليرانه گتوي شهر ورشو.) سروده است: "از آنها كه روياروي / با چشمان گشاده در مرگ نگريستند / از برادران سربلند / در محله تاريك / يك تن بيدار نيست / از آنها كه خشم گردنكش را در گره مشتهاي خالي خويش، فرياد كردند / از خواهران دلتنگ / در محلهي تاريك / يك تن بيدار نيست / از آنها كه با عطر نان گرم و هياهوي زنگ تفريح، بيگانه، ماندند / چرا كه مجال ايشان در فاصلهي گهواره و گور بس كوتاه بود / از فرزندان ترسخوردة نوميد / در محلهي تاريك / يك تن بيدار نيست / اي برادران! / شمالهها فرود آريد / شايد كه چشم ستارهاي / به شهادت / در ميان اين هيا كل نيمي از رنج و نيمي از مرگ كه در گذرگاه رؤياي ابليس به خلاء پيوستهاند / تصويري چنان بتواند يافت / كه شباهتي از يهود به ميراث برده باشد / اينان مرگ را سرودي كردهاند / اينان مرگ را / چندان شكوهمند و بلند آواز دادهاند / كه بهار / چنان چون آواري / بر رگ دوزخ خزيده است / اي برادران / اين سنبلههاي سبز / در آستان درد سرودي چندان دلانگيز خواندهاند / كه دروگر / از حقارت خويش / لب به تحسر گزيده است / مشعلها فرود آريد كه در سراسر گتتوي خاموش / به جز چهرهي جلادان / هيچ چيز از خدا شباهت نبرده است / اينان به مرگ از مرگ شبيهترند / اينان از مرگي بيمرگ شباهت بردهاند. / سايهاي لغزانند كه / چون مرگ / برگستره غمناكي كه خدا به فراموشي سپرده است / جنبشي جاودانه دارند ـ اسفند چهل و يك "
چنانچه پيشتر اشاره رفت اسفند ماه چهل و يك اوج سركوب مردم به پا خواسته نهضت به رهبري امام خميني (ره) است كه تا پانزده خرداد 1342 كه شديدترين سركوبهاي حاكميت 57 ساله پهلويها از مردم است. احمد شاملو كه پيشتر با مردم به استناد به دهها اشعاري كه دارد، بريده است اين چنين مرثيه بر صهيونيستها به مناسبت بيستمين سالگرد قيامشان در "گتوي ورشو " ميسرايد و مردمي كه در پيش چشمانش سركوب ميشوند ناديده ميگيرد. توضيحي مختصر لازم است كه صهيونيستهاي اشكنازي يهودياني كه نژاد خزري دارند و بيش از 90% يهوديان را تشكيل ميدهند و در اروپا و امريكا پراكنده شدهاند، جنبش صهيونيسم را به راه انداختند. از 20 نفر سران حزب كمونيست شوروي كه در اكتبر 1917 رهبري شوروي را بر عهده گرفتند 19 نفرشان يهوديان اشكنازي بودند كه لئون تروتسكي نماينده بانك "روچيلد " سه ماه قبل از انقلاب عازم مسكو شد، طبيعي است كه كمونيستهايي چون شاملو دربست ستايشگران صهيونيستهاي بانفوذ در حكومت پهلوي باشند. همين نفوذ را در نمايشهاي بعدي صهيونيسم به درون حزب كمونيست در پنج سال آخر حكومت استالين شاهد هستيم كه آنان (بريا و دارو دسته جلادش) را كه همگي از يهوديان اشكنازي بودند و ميليونها انسان را در شوروي نابود كردند، مسووليت همه را به گردن ژوزف استالين انداختند و وي را نيز با مرگي مشكوك همانند مرگ ولاديمير لنين مواجه ساختند و آنگاه سندسازي كردند كه ژوزف استالين قصد داشت نيم ميليون يهودي شوروي را نابود كند. باز جاي يادآوري است كه متعاقب قرارداد حزب كمونيست شوروي و "گلداماير " نماينده ويژه صهيونيستها كه يك روس يهودي اشكنازي بود پيمان استراتژيك بين شوروي و صهيونيستها بسته شد كه شوروي متعهد به ايجاد دولت يهودي در سرزمينهاي فلسطين گرديد. در واقع احمد شاملو، ابراهيم يونسي، محمود اعتمادزاده (م. الف. بهآذين)، محمد قاضي و ديگر كمونيستهاي وطن، وظيفه خود ميدانستند تا آثار صهيونيستها را اعم از شعر، داستان، نمايشنامه و... ترجمه كرده همپاي با فعاليتهاي فرهنگي سفارت اسرائيل در ايران به انجام وظايف بپردازند.
اين حقيقت در مورد احمد شاملو بسيار واضح و مبرهن است كه او با انديشههاي كمونيستياش اما همراه با سياست جهاني در رثاي مسيح، و سليمان و ابراهيم (مسيحيان و يهوديان) شعر بسرايد، ترجمه كند و با مردم مسلمان وطنش رفتاري كژمنش داشته باشد. هزاران مصرع و بيت در شعرهايش ديده ميشود كه زنان مسلمان را به خاطر حجاب داشتن تحقير ميكند. هزاران بيت كه به مقدسات اسلامي توهين ميكند، در كل اشعارش وجود دارد. در ادامه اشعار "آيدا در آينه ـ چاپ چهارم ـ نيل " آنهايي كه تاريخ سروده شدن ارديبهشت و خرداد چهل و دو را دارند نشان ميدهند بيشتر چهار سرود (براي آيدا) است و احمد شاملو خود را به بيخبري از نهضت پانزده خرداد زده است. در سرود (3 ارديبهشت 1342) مينويسد: "خاك را بدرودي كردم و شهر را / چرا كه او، نه در زمين و شهر و نه در دياران بود / آسمان را بدرود كردم و مهتاب را / چرا كه او نه عطر ستاره نه آواز آسمان بود / نه از جمع آدميان نه از خيل فرشتگان بود / كه اينان هيمه دوزخند / و آن يكان / در كاري بياراده / بيزمزمه ئي خواب آلوده / خداي را تسبيح ميگويند / سرخوش و شادمانه فرياد برداشتم: / اي - شعرهاي من، سروده و ناسروده! / سلطنت شما را ترديدي نيست اگر او به تنهائي / خوانندهي شما باد / چرا كه او بينيازي من است از بازارگان و از همهي خلق / نيز از آن كسان كه شعرهاي مرا ميخوانند / تنها بدين انگيزه كه مرا به كند فهمي خويش سرزنشي كنند / چنين است و من اين همه را، هم در نخستين نظر باز دانستهام " "آيدا او را از خلق بينياز ميكند و شاعر با غروري دل آزار مدايحي پشت سرهم در رساي آيدا ميسرايد كه دختر پولداري بود. مسيحي بود و اين همه براي شاملو غنيمت كه به ايران و ايراني هيچ تعلقي نداشته باشد الا به زباني كه زبان مردم ايران بود سخن ميگفت. در سرود 10 براي آيدا شعر فاشيستي ميگويد: "برويم اي يار، اي يگانهي من! / دست مرا بگير! / سخن من نه از درد ايشان بود / خود از دردي بود / كه ايشانند! / اينان دردند و بود خود را / نيازمند جراحات به چركاندر نشستهاند. / و چنين است / كه چون با زخم و فساد و سياهي به جنگ برخيزي / كمر به جنگت استوارتر ميبندند / برويم اي يار، اي يگانه من! / برويم و، دريغا! به همپائي اين نوميدي خوفانگيز / به همپائي اين يقين / كه هر چه از ايشان دور ميشويم / حقيقت ايشان را آشكارتر، درمييابيم / با چه عشق و چه به شور / فوارههاي رنگينكمان نشا كردم / به ويرانه رباط نفرتي / كه شاخساران هر درختش / انگشتيست كه قعر جهنم / به خاطرهئي اهريمنشاد / اشارت ميكند / و دريغا ـ اي آشناي خون من اي همسفر گريز! - / آنها كه دانستند چه بيگناه در اين دوزخ بيعدالت، سوختهام / در شماره / از گناهان تو كمترند " ادامه اشعار مجموعه "آيدا در "آينه " بسيار مستهجن و غير ارزش شعرياند. نمايش مضحك زناشويي در كتاب مقابل چشم خواننده و اين ننگترين نوع مستهجننگاري است كه در زمان چاپ شدن اشعار فروغ فرخزاد، احمد شاملو هم در رقابت تنگاتنگ ادامه ميدهد.
مجموعه شعر "ققنوس در باران " چاپ چهارم انتشارات نيل را مرور ميكنيم. ترتيب بررسي اشعار از روي تاريخ سروده شدن اشعار است. در اين مجموعه اشعاري از سالهاي 41 تا 44 نوشته شده است و از آن ميان "زندگان " كه تاريخ اسفند چهل و چهار را دارد و پيشواز شاعر از جنبشهاي پراكنده چپ و مجاهدين را ميرساند سروده شده است.
"گفتند: "نميخواهيم / نميخواهيم / كه بميريم! " / گفتند: "دشمنيد! دشمنيد! خلقان را دشمنيد! " / چه ساده، چه به سادگي گفتند، و ايشان را، چه ساده، چه به سادگي كشتند! / و مرگ ايشان / چندان موهن بود و ارزان بود / كه تلاش از پي زيستن / به رنجبارتر گونهئي / ابلهانه نمود: / سفري دشخوار و تلخ / از دهليزهاي خم اندر خم و، پيچ اندر پيچ / نخواستند، كه بميرند / يا از آن پيشتر كه مرده باشند / بار خفتي، بردوش، برده باشند / لاجرم گفتند، كه "نميخواهيم، نميخواهيم، كه بميريم! " / و اين خود، وردگونهئي بود، پنداري كه اسباني، ناگاهان به تك، از گردنههاي گردناك صعب، با جلگه فرود آمدند / و بر گردة ايشان، مرداني، با تيغها، برآهيخته. / و ايشان را، تا در خود باز نگريستند / جز باد، هيچ، به كف اندر، نبود. ـ / جز باد و به جز خون خويشتن / چرا كه نميخواستند، نميخواستند كه بميرند " مجموعه شعر "ابراهيم در آتش " چاپ اول 1352 انتشارات (كتاب زمان) است. اشعار اين مجموعه همچنان كه از نامش پيداست حديث نااميديهاي شاعر است.
شعر "شبانه " اولين شعر مجموعه را مرور ميكنيم: "در نيست، راه نيست، شب نيست، ماه نيست، نه روز و، نه آفتاب، ما بيرون زمان ايستادهايم / با دشنهي تلخي، در گردههاي مان / هيچ كس، با هيچكس، سخن نميگويد / كه خاموشي به هزار زبان در سخن است. / در مردگان خويش، نظر ميبنديم، با طرح خندهئي / و نوبت خود را انتظار ميكشيم، بيهيچ خندهاي! " در دهه شصت از سال 50 به بعد ادبيات وارد مرحله تازهاي شده بود. بعد از شروع نهضت پانزده خرداد و حركت سازمانهاي مسلح هيأتهاي مؤتلفه اسلامي، فدائيان اسلام و متعاقب آن فدائيان خلق و سازمان مجاهدين خلق روند بيداري اجتماعي با سرعت بيشتر رو به جلو ميشتافت. شاعراني چون طاهره صفارزاده، نعمت ميرزازاده، محمدرضا شفعي كدكني، خسرو گلسرخي و... با صراحت بيشتري اشعارشان را چاپ ميكردند و بنابراين احمد شاملو نميتوانست يا نميخواست از قافله عقب بماند. در "شبانه 2 " ميسرايد: "اگر كه بيهوده زيباست شب / براي چه زيباست، شب، براي كه زيباست؟ / شب و ، رود بيانحناي ستارگان، كه سرد ميگذرد / و سوگواران دراز گيسو، بر دو جانب رود، يادآور كدام خاطره را با قصيده نفسگير غوكان / تعزيتي ميكنند / به هنگامي كه هر سپيده / به صداي هما و از دوازده گلوله / سوراخ، ميشود؟ / اگر كه بيهده زيباست شب، براي كه زيباست شب، براي چه زيباست شب؟ " فعاليتهاي اجتماعي شاعران را به ميدان فراخوانده بود، فدائيان اسلام براي سومين بار شاه را هدف آتش مسلسلها قرار داده بودند. مساجد و حوزههاي علميه و روحانيان با ارتباطهاي سازمان يافته با شهر نجف اشرف، تبعيدگاه امامخميني (ره)، روح مبارزهطلبي را به اوج رسانده بودند و در چنين شرايطي سازمانهاي چپ و مجاهدين نيز براي عقب نماندن از اوضاع كلي دست به تحركاتي زده بودند كه عمده آن جريان "سياهكل " بود، احمد شاملو در سال 1346 شعري در مخالفت صريح با نهضت پانزده خرداد 1342 ميسرايد كه در مجموعه "شگفتن در مه " و "مرثيههاي خاك " و نشريات روز كه همگي درجاي انداختن او گوي سبقت از هم ميربودند از مردم به عنوان "بيچاره خلايق " نام ميبرد و از امام خميني (ره) به عنوان اذانگويي كه نابههنگام مردم را به نماز فرا ميخواند، ياد ميكند. پي آمد آن شعر "انجمن گوته " و انجمنهاي ديگر "جشنواره فروغ فرخزاد و... " او را بر عرش تبليغات مينشانند و حمايتهاي علني رژيم به ويژه شخص "فرح پهلوي " از وي علنيتر و همه جانبهتر ميشود. از آنجايي كه آن شعر جسارت به ساحت مقدس امام خميني (ره) و مردمي كه در شهرهاي تهران، تبريز، قم، مشهد، ورامين و... كفنپوش شهدايي تقديم اسلام و انقلاب كردند از آوردن آن شعر پرهيز ميكنيم. دشمني ديرينه شاملو از آن زمان به بعد با مذهب، فرهنگ، امام خميني و انقلاب اسلامي وارد مرحله بيبرگشت ميشود و او در هر گامي كه بر ميدارد، لجاجت بيشتري به خرج ميدهد.
مجموعه شعر "دشنه در ديس " آخرين كتاب شعر احمد شاملو پيش از انقلاب است كه در سال 56 در انتشارات مرواريد چاپ ميشود. در اين سالها تا يك ماه بعد از پيروزي انقلاب اسلامي، احمد شاملو در اروپا به ويژه در ايتاليا ساكن ميشود و چون بسياري از روشنفكران مقيم اروپا و امريكا بعد از پيروزي انقلاب براي سهم خواهي وارد كشور ميشود. اشعار سالهاي 1353 تا 1356 در اين كتاب آمده است كه اوج قوت كلامي شاعر نيز محسوب ميشود. در شعر "گفتي كه باد مردهست... " ترديد شاعر نسبت به اوضاع اجتماعي را بيان ميكند: "گفتني كه باد، مردهست! / از جاي برنكنده يكي سقف راز پوش / بر آسياب خون، / نشكسته در به قلعهي بيداد / برخاك نفكنيده يكي كاخ / با ژگون / مردهست باد " / "گفتي: بر تيزههاي كوه / با پيكرتراش، فروشده در خون / افسرده است باد! " / تو بارها و بارها / با زندگيت / شرمساري / از مردگان كشيدهاي / (اين را، من / همچون تبي / - درست، هم چون تبي كه خون به رگم خشك ميكند، احساس كردهام) / وقتي كه بياميد و پريشان، / گفتي: "مردهست باد! / بر تيزههاي كوه / با پيكر كشيده به خونش / افسرده است باد! " - آنان كه سهمشان را از باد / با دوستاقبان معاوضه كردند / در دخمههاي تسمه و زرداب، / گفتند در جواب تو، با كبر دردشان: / (آنان، ايمانشان، ملاطي از خون و پاره سنگ و عقاب است) / گفتند: "باد زندهست، / بيدار كار خويش / هشيار كار خويش! " "گفتي: - "نه! مرده، باد! زخمي عظيم مهلك / از كوه خورده، باد! " تو بارها و بارها / با زندگيت / شرمساري / از مردگان گشيدهئي / اين رامن / همچون تبي كه خون به رگم خشك ميكند / احساس كردهام. " به سادهانديشي و خوشباوريهاي گروههاي مخالف عليه سلطنت اشاره دارد كه سلطنت زخمهاي مختلف برداشته بود و همچون ماربارها خود را بازسازي كرده بود. احمد شاملو با مشاهده خيزشها در سالهاي آخر سلطنت، بار ديگر به سرودن اشعار حماسي روي ميآورد. در شعر "خطابه تدفين " مينويسد: "غافلان، همسازند، تنها توفان، كودكان ناهمگون ميزايد / همساز، سايهسانانند. محتاط، در مرزهاي آفتاب / در هيأت زندگان، مردگاناند. / و اينان، دل به دريا افكنانند، به پاي دارندهي آتشها / زندگاني، دوشادوش مرگ، پيشاپيش مرگ، هماره زنده از آن سپس كه با مرگ / و همواره بدان نام / كه زيسته بودند، كه تباهي، از درگاه بلند خاطرهشان / شرمسار و سرافكنده ميگذرد / كاشفان چشمه / كاشفان فروتن شوكران / جويندگان شادي / در مجري آتشفشانها / شعبدهبازان لبخند، در شبكلاه درد، با جا پائي ژرفتر از شادي، در گذرگاه پرندگان / در برابر تندر ميايستند / خانه را روشن ميكنند. / و ميميرند ـ ارديبهشت 54 " شاعر دو نوع زندگي عادي و زندگي مبارزان را روبهروي هم ميسنجد و در نهايت برتري را به مبارزان ميبخشد. كساني كه "در برابر تندر ميايستند، خانه را روشن ميكنند و ميميرند. " تعبيرهاي سراسر نو و بديع بيآنكه به عوارض شعاري شعر سياسي مصطلح آن سالها گرفتار شود، شعر را با آهنگ دروني حماسي شكل ميدهد و به نتيجهگيري نهايي ميرسد. در اين اشعار تحسين شاعر خطاب به چريكهاي مسلح آن دورههاست. از آنجايي كه شاعر مقيم خارج هم بوده است بدون بيم از سانسور به سرودن اشعارش پرداخته است. شعرهاي "شكاف " "سميرمي " "سپيده دم " "ترانهي آبي " از قويترين و بهترين اشعار شاملو است كه در "رم " سروده شده است. آخرين شعر از اين مجموعه "ترانهي بزرگترين آرزو " را انتخاب كرديم كه اوج كار شاعر نيز هست: "آه اگر آزادي سرودي ميخواند / كوچك / همچون گلوگاه پرندهائي / هيچ كجا ديواري فروريخته برجاي نميماند. / ساليان بسيار نميبايست / دريافتن را / كه هر ويرانه نشاني از غياب انساني است / كه حضور انسان / آباداني است / همچون زخمي، همه عمر، خونابه چكنده / هم چون زخمي، همه عمر، به دردي خشك تپنده، به نعرهاي، چشم بر جهان گشوده، به نفرتي، از خود شونده ـ غياب بزرگ چنين بود / سرگذشت ويرانه چنين بود / آه اگر آزادي سرودي ميخواند، كوچك، كوچكتر حتي، از گلوگاه يكي پرنده! رم، (دي 55) "
اين اشعار در مجموع تحملشكني انساني سالهاي دراز حكومت آمريكايي - پهلوي است كه آدمهايي چون شاملو با برخورداري از بسياري مواهب آن روزگار (امكانات، شهرت، مقبوليت، كارايي) به سرودن اشعاري رقتانگيز، همدرديبرانگيز، و تقلاي آدمي در تاريكي به سوي نور برخوردار شده است. اشعاري كه شاملو در بيستسال زندگياش در بعد از پيروزي انقلاب اسلامي هرگز به سرودن يكي از آن شعرها موفق نشده است. به روايت تاريخ و آمار شعر معاصر مهدي اخوان ثالث، بدترين و سستترين اشعارش را در بعد از انقلاب سروده است و چشمه جوشان شعري شاعري موفق همچون "م سرشك "، محمدرضا شفيعي كدكني، اسماعيل خويي و... بعد انقلاب خشكيده است. اين نه به معناي عدم ادامه شاعري آنان است بلكه آزادي حاصل شده از انقلاب اسلامي آن تحريكپذيري لازم را براي شاعران پر سن و سال ايجاب نكرده است. در سال 1993 از سولژ نيستين (بزرگترين ناراضي حكومت شوروي و برنده جايزه نوبل) سؤال كردند كه چرا چون گذشته دست از انتقاد شسته است در جواب ميگويد: "از چيزي كه هست انتقاد ميكنند نه از چيزي كه نيست " بنابراين شاعر در موقعيت، شعر خوب خود را ميتواند ارائه بدهد و نه با هر انگيزه تزريقي و تلقيني، و ميبينيم احمد شاملو كه از روزهاي اول پيروزي انقلاب اسلامي اعلام مبارزه عليه حاكميت انقلابي ميكند و هرگز از توان سرودن شاعرانه، نه صرفاً برخورداري از امكانات زباني و تجربهمندي به اندازه پيش از انقلاب بلكه از "روح " شعري برخوردار نميشود. به رغم تبليغات جهان استعماري به نفع او هيچ كمك شاعرانه شامل حال شاعر در سرودن شعر نميشود. مجموعه "ترانههاي كوچك غربت " در بردارنده اشعار احمد شاملو پيش از انقلاب و بعد از انقلاب است كه بيانگر زمينههاي انديشهاي وي نيز ميباشد. ترانههاي كوچك غربت چاپ اول 1359 انتشارات مازيار است. اشعار مربوط به پيش از انقلاب ادامه اشعار "دشنه در ديس " است كه به مرور نمونههاي آن پرداختيم. اولين شعر از اين مجموعه كه تاريخ سروده شدن بعد از انقلاب (اسفند ماه 57) را دارد شعر "هجراني " است و آن را مرور ميكنيم: "سين هفتم، سيب سرخي است، حسرتا، كه مرا، نصيب، از اين سفرهي سنت، سروري نيست / شرابي مردافكن در جام هواست، شگفتا، كه مرا، بدين مستي، شوري نيست / سبوي سبزهپوش، در قاب پنجره ـ آه، چنان دورم، كه گوئي جز نقش بيجاني نيست. / و كلامي مهربان، در نخستين ديدار بامدادي- / فغان، كه در پس پاسخ و لبخند، دل خنداني نيست. / بهاري ديگر آمده است، آري، اما براي آن زمستانها كه گذشت / نامي نيست، نامي نيست " / چنانچه از موضعگيري شاعر پيداست خود را از هر آنچه به اين آب و خاك، به اين مردم مرتبط است كنار ميكشد. در اين كنار كشيدن ديگران را متهم ميكند. با پيش داوري دل ناخندان خود را از هر پرسش و پاسخ بري مييابد و بهار آمده را از زمستانهاي خود طرح سوال ميكند و سنگيني و سردي آنها را بينام مينامد. در حالي كه آخرين زمستانهاي او از سال 1354 كه انقلاب وارد مرحله تكويني خود ميشود او در (رم) با صفا و دور از خطر ميگذارنده است. در كل انديشه كمتر شعري شدهاي را ميبينيم كه در "قافيه "هاي "نيست " خود را عرضه ميكند آن هم از شاعري كه از وزن و قافيه عمري گريزان بوده است.
بعد از چند شعر، به شعر "در اين بنبست " كه تاريخ 31 تيرماه 1358 را دارد با ترانهسرايي پيرانه سر روبهرو ميشويم كه با پيشداوري به لجاجتي عليه انقلاب برخاسته است. احمد شاملو در اقدامي جنجالي ترانهخواني خواننده لوسآنجلسي، ابراز ناخشنودي كرده و اين در حالي است كه احمد شاملو در دهه پنجاه مضكترين و بيمايهترين فيلمنامههاي فيلمفارسيها را نوشته بود و اين اقدام خواننده لوسآنجلسي تنها براي جنجالسازيهاي احمد شاملو، خوراك مقطعي تدارك ديد: "دهانت را ميبويند / مبادا كه گفته باشي دوستت ميدارم / دلت را ميبويند / روزگار غريبيست، نازنين / و عشق را / كنار تيرك راهبند / تازيانه ميزنند / عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد / در اين بنبست كج و پيچ سرما / آتش را / به سوخت بار سرود و شعر / فروزان ميدارند / به انديشيدن خطر مكن / روزگار غريبيست، نازنين / آنك، قصا بانند / بر گذرگاهها مستقر / باكند و ساطوري خونالود / روزگار غريبيست، نازنين / تبسم را بر لبها جراحي ميكنند / و ترانه را بر دهان / شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد / كباب قناري / بر آتش سوسن و ياس / روزگار غريبيست، نازنين / ابليس پيروزمست، سور عزاي ما را بر سفره نشسته است / خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد. 21 / تير 58 "
هنوز شش ماه از آغاز پيروزي انقلاب نگذشته است كه احمد شاملو چنين بيانيه سياسي به جاي شعر صادر ميكند و در "كتاب هفته " خود با جمع كردن كمونيستهاي مختلف و فراماسونرهاي حرفهاي در هر شمارهاي دهها شعر و مقاله و نقد اعلاميه عليه انقلاب به كار ميبرد كه اين نشانگر تصميم از روي پيشداوري به مخالفت است وگرنه با وجود صدها حزب و سازمان، جمعيت، كميته و صدها نشريه و اشغال ساختمان مهم دولتي، هرگز جايي براي طرح اينگونه بيانيهها باقي نميگذارد. از سوي ديگر شهرتطلبي ويژه احمد شاملو و هوس دريافت "نوبل ادبي " پيوسته وي را تحريك ميكند كه در بيانيههاي سازمانهاي مجاهدين و چريكهاي فدايي خلق و... امضاء وي نيز بر روي نوشتههاي آنها نقش ببندد تا مگر تسهيل و تسريعي در اجابت آن هوس صورت بگيرد. بعدها طرح جنجالي "فئودال بودن فردوسي " و رد شاهنامه، وي را مورد انتقاد حتي نزديكترين دوستانش قرار داد. كاري كه شاملو بارها و بارها با ديوان حافظ و بر هم زدن ساختمان شعرها به انجامش مبادرت ورزيده بود كه در آن هنگام نيز (سال 55 ـ 54) واكنشهاي تندي را عليه خود برانگيخت. تنها به اين انگيزه كه در كانون توجه و جنجال بماند. اشعار ديگر مجموعه نيز در خط سياسي و همه با تصميم قبلي، شعر سرودن است كه از جنبههاي كشف و شهودي اشعار به شدت كاسته است و در صداقت هر يك جاي ترديدهاي فراوان است. از اين روي بررسي اشعار بعد از سالهاي 1359 را به مقطع مربوط به رويكردهاي "تهديدهاي فرهنگي عليه انقلاب اسلامي " وا ميگذاريم.
4 - شخصيت ادبي و هنري شاملو
در بررسي شخصيت ادبي احمد شاملو در سالهاي پيش از پيروزي انقلاب اسلامي، ترجمههاي وي نيز حائز اهميت است كه گزينش شده در خدمت اهداف صهيونيستي است. اين مقوله را با نگاهي به مجموعه آثار، دفتر دوم: "همچون كوچهئي بيانتها "، "گزينهاي از اشعار شاعران بزرگ جهان " مرور ميكنيم. لازم به يادآوري است مجموعه را انتشارات نگاه چاپ پنجم 1381 به بازار ارائه كرده است. در ميان اسامي كه احمد شاملو از ايشان شعر ترجمه كرده است با هر سطحي از زبان جهاني شعر از سياهان آمريكايي تا يهودياني چون ناظم حكمت، برتولت برشت، ايليا ارينبورگ و... با مليتهاي مختلف تنها نامي از اعراب نيست. روشن است كه در نيمه دوم قرن بيستم در جهان غرب و به ويژه فلسطينيها و سوريها و لبنانيها شاعراني چون نزار قباني، درويش و... بسيار درخشيدهاند و علاوه بر استحكامبخشي به فرهنگ ملت خود به فرهنگ جهاني نيز خدمت كردهاند، اما دريغ از يك بيت شعر از آنان كه در مجموعه شاعران جهان شاملو بيايد. شاملو بيپردهپوشي شيفتگي خود را به شاعران فرانسوي بيان ميكند و مينويسد: "... و تقريباً در همين ايام بود كه فريدون رهنما پس از سالهاي دراز از پاريس بازگشت با كولهباري از آشنايي عميق با شعر و فرهنگ غرب و شرق و يك خروار كتاب و صفحهي موسيقي. آشنايي با فريدون رهنما كه به خصوص شعر روز فرانسه را مثل جيبهاي لباسش ميشناخت دقيقاً همان حادثه بزرگي بود كه ميبايست در زندگي من اتفاق بيفتند. به ياري بيدريغ او كه ما ـ به عنوان مشتي استعدادهاي پراكنده كه راه به جايي نميبرديم و كتابي براي خواندن نداشتيم و يكسره از همه چيز بيبهره بوديم ـ به كتاب و شعر و موسيقي دست يافتيم و آفاق جهان به روي ما گشوده شد. خانهي فريدون پناهگاه اميد و مكتب آموزشي ما شد. كار بار افكندن ما در خانهي او از يك ساعت (در روزهاي نخست آشنايي) به ساعتها و بعدها گاه به روزهاي متوالي كشيد. من به راستي نميدانم وجودمان تا چه حد مزاحم آسايش و زندهگي او بود... " احمد شاملو در مقدمه اين كتاب تكرار ميكند كه از منظر آموزش شعر از اروپاييها (فرانسه) ميتوان به شعر كلاسيك ايران نگاه كرد. در صفحه اول مقدمه در اين باره مينويسد: "... استاداني كه شعر ناب را به ما آموختند و راههاي تعهد را پيش پاي ما نهادند. شاعراني چون الوار و فدر?كو گارس?ا لوركا، دسنوس و پابلو نرودا، ناظم حكمت و هيوز و سنگور و ميشو كه ما را با ظرفيتهاي گوناگون زبان و سطوح گوناگون اين منشور آشنا كردند و از حصار تنگ قصيده و غزل و رباعي پروازمان دادند و چشماندازي چنان گسترده در برابر ديدهگان ما نهادند كه امروز ميتوانيم ادعا كنيم كه حتي شناخت استادان بزرگي چون حافظ و مولوي را نيز ـ از نظرگاهي تازه و با معيارهاي سواي "معايير الاشعار العجم " مديون شناخت شعر جهانيم... " همين نگاه تا بن دندان غربزده احمد شاملو سبب ميشود كه او با اشعار حافظ، سعدي، مولوي، فردوسي و... رفتاري مهاجم داشته باشد و در جنجالي ديگر موسيقي ملي و عرفاني را به باد تهمتهاي خود بگيرد. از آنجايي كه در اشعار خود شاملو بهويژه در "آيدا، درخت، خنجر و خاطره " مستهجننگاري را شاهديم در ترجمهها نيز همين رويكرد بر اشعار گردآوري او حاكم است كه اوج آن را با دو هدف مكمل (طرح كردن صهيونيستها و مستهجننگاري) در ترجمههاي "غزل، غزلهاي سليمان " ميبينيم كه پرداختن به آن از شرم به دور است. اين را نيز نيك ميدانيم كه يهوديان در طول شش قرن تغيير دادنهاي متوالي و مكرر كتاب آسماني تورات را به صورت حافظ منافع "خاخام "ها در آورده است تا زندگي و آموزههاي پيامبران بنياسرائيلي به ويژه حضرت موسي، حضرت سليمان و... به نفع فرقهي صهيونيسم مصادره شود چنانچه در هر فيلمي از صهيونيستهاي شاغل و صاحب كمپانيهاي فيلمسازي هاليوود ميبينيم كه با ديدگاههاي تورات پنجگانه تحريف شده، زندگي پيامبران و قومشان را غرق در فساد اخلاقي و زناي با محارم و عيش و نوش تصوير ميكنند. انگيزههاي احمد شاملو چنانچه در شعر مربوط به گرامي داشت قيام گتوي ورشو ديديم كه خوش خدمتي به صهيونيتهاست و از هرگونه اثر هنري، ادبي بيبهره است. ضرب المثل معروف درباره شتر مرغ كه: "هر وقت بگويند بار ببر ميگويد مرغ است و هر وقت بگويند تخم بگذار ميگويد شتر است "
احمد شاملو در ايران از سكولار (بي دين) بودن خود دم ميزند اما براي مسيحيت و يهوديت شعر ميسرايد و ترجمه ميكند و... احمد شاملو از دهه بيست كه سردبيري دهها هفتهنامه را بر عهده ميگيرد، براي دانشگاه همدان و دانشگاه كلمبيا فرهنگ كوچه مينويسد، كتابهاي شعر و درباره شعر چاپ ميكند، مجموعهاي از داستانهاي خارجي ترجمه ميكند به موازي فيلمنامهنويسي فيلمفارسي هم ميكند كه نشانگر دو امر مهم است و اول اينكه تمام ادعاهاي پس از انقلاب ايشان در مطبوعات كه رژيم پهلوي مخالف كار ايشان بوده است، به كلي دروغين است. او علاوه بر كارهاي ياد شده چندين فيلم مستند براي تلويزيون ملي و چند شركت خارجي از آن جمله ايتاليايي ميسازد. در فيلمفارسي هم سستترين و ضداخلاقترين و ضدفرهنگيترين فيلمنامهها را مينويسد. توجه به اسامي فيلمهايي كه او فيلمنامههايشان را نوشته است:
1ـ دختر كوهستان - كارگردان محمدعلي جعفري 1342 - 2 بيعشق هرگز - كارگردان ساموئل خاچكيان 1345 - 3 - همه سر حريف - كارگردان رضا فاضلي 1344 - 4 - مردها و جادهها - كارگردان ناصر ملكمطيعي 1342 - 5 - فرار از حقيقت - كارگردان ناصر ملكمطيعي 1345 - 6 - تار عنكبوت - كارگردان مهدي مير صمدزاده 1342 - 7 - بن بست - كارگردان مهدي مير صمدزاده 1343 - 8 - نيرنگ دختر - كارگردان سعيد نيوندي 1343 -...
و شاهكار سينمايي شاملو كه كارگرداني و فيلمنامهنويسياش را بر عهده داشت با تهيهكنندگي ايرج قادري، بازيگران: محمدعلي كشاورز، جمشيد مشايخي، پري صابري، اكبر مشكين، زكريا هاشمي، مهدي مهرنيا، تاجي احمدي، منوچهر مزيد، جلال مقدم، پرويز فنيزاده، 35 ميليمتري 1344 پانوراما به نمايش در ميآيد. در اين مورد يكي از تاريخنويسان سينما مينويسد: "... در سينماي ايران آدمهايي را هم داشتهايم كه با قلم به سينما راه بردهاند، پرويز نوري، جمال اميد، فريدون گله، عباس پهلوان، منوچهر كيمرام، منوچهر مطيعي، اسماعيل نوريعلاء، پرويز خطيبي، مهدي سهيلي و بالاخره احمد شاملو "جاودانه مرد سفر ايران!؟ " از اين دستهاند كه جاي شكرش باقي است. اما عيب اينجاست كه از اين دسته هم جز يكي دو تن باقي يكسري فيلمساز و كارگردان و همهكاره سينما شدند بارزترين شان شاملوي شاعر، نويسنده، مترجم است كه فيلمنامه هم مينوشت كه تا اينجاي كار ايرادي ندارد اما اينكه او هم يكباره در دام عنكبوتي سينما ميافتد. و با كارگرداني فيلم "داغ ننگ " داغي بر پيشاني خود مينهد!... "
و اين هم قسمتي از فعاليتهاي مرد هزار چهره روشنفكري كه همه عمر خود را از مردم طلبكار ميدانست.
نويسنده: مجتبي حبيبي
ادامه دارد...
