خبرگزاري فارس:ما يك مفاهيم ابتدايي دو دو تا چهارتايي را فهميده بوديم كه وقتي كه قرار شد در چارچوب يك نظام به اصلاحگري بپردازيم ظرفيت و سقف توان فعاليت اين است . متاسفانه به آن نتيجهاي را كه ما ميخواستيم و آن اثري را كه ميخواستيم و آن نقطهاي را كه قرار بود به آن برسيم نرسيديم.

*بعد از نشست گيلان، حكميت دوم
بعد از نشست گيلان ما برگشتيم تهران، حالا ديگر مسئله خيلي پيچيده شد. بچههاي تهران از يك سو كنده شده بودند از ما يك اقليتي براي خودشان تشكيل داده بودند. جريان مقابل ما هم كه حذف شده بود تقريبا. شوراي مركزي قبلي ديگر جلساتش تشكيل نميشد. من يادم هست دو ، سه بار اعلام جلسه شوراي مركزي كرديم، فقط من و منوچهري رفتيم،در ساختمان تحكيم، صورتجلسه كرديم، كه با حضور دو نفر جلسه رسمي نشد، امضا كرديم،آمديم بيرون. شوراي جديدي وجود نداشت، دو نفر بوديم، فقط من بودم و جابري و شوراي قبلي تشكيل نميشد. خيلي وضعيت بدي پيش آمد در مجموعه تحكيم. خوب ما خودمان هم راضي نبوديم. متوجه شديم كه يكي دو بار شوراي تحقيق به اسم تحكيم دارد اطلاعيه و بيانيه ميدهد، كه ما آنجا موضع گرفتيم. اعتراض كرديم به شوراي تحقيق . - آن شوراي تحقيق كه اصلا ديگر وجود نداشتند- يعني اصلا شوراي بعدي هم بعدش شكل گرفته بود. آنها هنوز هم اطلاعيه ميدادند، كه ما گفتيم ، آقا ديگر خيلي كار بيمزه و يخي است واقعا خيلي شير تو شير است خيلي اعتراض كرديم آقا كارهايي كه شما ميكنيد خيلي بنيان برانداز است. نهايتا هم همانجور شد.
بعد از نشست گيلان، با آقاي منوچهري جلسات دو نفري چند بار برگزار شد و وضعيت مناسبي هم تحكيم نداشت، تا اواخر سال 80 آذر و دي و ... آقاي نبوي با ما تماس گرفت، گفت،ميخواهم كمك كنم، شما مسئله را يك جوري جمع كنيد. گفتم يعني چي؟ گفت، من شما را مجموعه تو را و مجموعه بچههاي تهران را متعلق به اصلاحات ميدانم و آنها را قبول ندارم ( جريان آقاي افشاري)شما بيا كمك كن، ما با همديگر بنشينيم، جلساتي را دو تا جرياني كه از منظر ما توي ظرف اصلاحات ميگنجيم را به هم پيوند بدهيم و مسئله تحكيم را حل و فصل كنيم. ما گفتيم مشكلي نداريم، حرفي نيست و حرفهايمان همان حرفهايي است، كه هميشه زدهايم مطمئن هم هستيم كه نتيجه نخواهد داشت، ولي اين كار را ميكنيم.
حدود 5 يا6 جلسه توي هيئتي كه بنده،آقاي منوچهري، آقاي حجتي و آقاي شيخ تشكيل ميدهيم از طرف هيات تحكيم توي محل سازمان مجاهدين، با حضور آقاي نبوي كه پاي ثابتش بود و بعضي افراد كه تغيير مي كردند، برگزار شد. آقاي كديور، آقاي عبدي، آقاي حجاريان ، آقاي تاج زاده و آقاي جلائي پور بود و اقاي آغاجري بود و يكي ديگر هم بود، كه من هنوز يادم نميآيد. 7 نفر بودند، كه من توضيح دادمف اين جلسات به كجا رفت و به چه نتايجي انجاميد. يعني عملا به نتيجه خاصي نرسيد. بعد از نشست گيلان بود و اينكه مدتي حدود 5-4 ماه مثلا توي ركود كامل به سر ميبرد تحكيم، هيچ فعاليت جدي نبود، شوراي دو نفري توي گيلان شكل گرفته بود من بودم و جابري. شوراي قبلي را شوراي تحقيق به زعم خودش؛ مثلا غير قانوني اعلام كرده بود و اعضايش كه آنوقت آزاد بودند، آقاي عطري بود و فاتح بود و آن عضو عليالبدلشان افضلي بود.
بعد از نشست اردوي تهران، مصاحبه ميكردند. ميگفتند من عضو سابق شوراي مركزي هستم ميگفتيم آقا اگر تو عضو سابق شوراي مركزي هستي پس چرا مصاحبه ميكني؟ راجع به مسايل روز هم اظهار نظر ميكني از طرف تحكيم هم موضع ميگيري... برو همانطور كه علي باقري موضع ميگيرد،تو هم موضع بگير. از يك طرف،آنها هم خودشان گفته بودند، عضو سابقيم، در جلسات شركت نميكردند، بعد از گيلان كه آن وقايع گيلان شكل گرفت كه تعريف كردم. آقاي شيخ و حجتي هم تقريبا پيوستند به آن جمع. يعني ديگر، آنها هم در جلسات نميآمدند. من يك جاي ديگر، مصاحبهاي از حجتي هم ديدم، به اسم عضو سابق شوراي مركزي دفتر تحكيم وحدت، شيخ هم بعد از آن.
آقاي صالحي هم مدتي بود كه حضور خيلي كم رنگ داشت. كلا نبود. پي كار خودش بود. 5- 4 ماهي يك وضعيت اينجوري داشتيم؛ تا اينكه آقاي بهزاد نبوي آمد، پادرمياني كرد و اتفاقا فكر ميكنم قبل از هر كس هم با من يك صحبتي كرد، كه من مجموعه شما و بچههاي تهران را در ظرف اصلاحات ميدانم و معتقدم شما مجموعا ما دو تا را در ظرف اصلاحات ميدانم. من نه افشاري و اينها و نه توكلي هيچ كدام را قبول ندارم و اين حرف آقاي نبوي بود و يادم نميرود، يك وقتي خيلي خصوصي آقاي نبوي يك تحليلي پيش من داشت- در محل سازمان- وي به من گفت،كه فلاني من تحليلي كه دارم، افشاري وجريان نزديك به آن اصلا سمپات جريان منافقين هستند، توي جبهه اصلاحات نميگنجد، خطي كه دارند دنبال ميكنند خط آنهاست.
بعد از نشست گيلان بود، كه آقاي نبوي به من گفت: ما اينطور جلساتي بخواهيم تشكيل بدهيم، شما شركت ميكني؟ رويت باز است نسبت به اينطور مسائل. گفتم من از هر اقدامي كه مانع فروپاشي تحكيم بشود، در اين مقطع- چون عملا ما شاهد فروپاشي هستيم- استقبال ميكنم، كمك ميكنم و هستم، هر كاري از دستم بر بيايد ميكنم. هيچ منعي هم ندارد شما اين جلسات را بگذار.
ايشان جلساتي گذاشت و هماهنگ كرد و آقايان حجتي، شيخ، منوچهري و بنده حدود 6- 5 جلسه ما توي اين هيات از طرف تحكيم بوديم. پاي ثابت جلسات آقاي نبوي بود. گاها آقايان: عبدي و مزروعي هم شركت ميكردند در آن جلسه - نفر هفتم حكيمت هم آقاي مزروعي بود آنجا اتفاقا ديدم كه آقايان: مزروعي و عبدي گلهمندند و رو ترش كردند، كه آقا ما هم هفت تا آدم بزرگ اصلاحات اين همه وقت گذاشتيم و قطعنامه نوشتيمف پروتكل فلان كرديم، شما چرا رد كرديد؟ ما گفتيم آقا آدم كوچك و آدم بزرگ بايد كارش متناسب شان خودش باشد، آن پروتكلي كه تهيه شده بود، از نظر ما آدمهاي كوچكي تهيه كرده بودند،چون در آن يك چيزهايي قيد شده بود، كه هيچ آدم ابتدايي هم نميتوانست قبول بكند، كه روي اين كار فكر شده و حساب شده است، چند دقيقهاي،كه شايد حدود نيم ساعت اول جلسه به تنش گذشت،كه آقاي نبوي خيلي سعي داشت كنترل كند، آن جلسه را كه دعواها بالا نگيرد، خيلي سعي در آرام كردن و تلطيف فضا داشت.
ما 6-5 بار جلساتمان ادامه پديدا كرد. يك جلسه اين آقايان بودند- اغلب جلسات را آقاي نبوي بود- فضا هم فضاي اين بود كه آقاي بيائيد! جرياني مثلا طيفي كه مثلا ما هدايت و رهبري ميكرديم كه حدود 28- 27 راي آن روزها بود با طيف حجتي و شيخ و دانشگاه تهران كه آن روزها 13 راي بودند يك 40 رايي اين طور در تحكيم شكل بگيرد يك 3/2 بشود يك ائتلاف داخلي صورت بگيرد و همينها با هم چيز بكنند ديگر.
صحبت هم اين بود كه آقا ما مجموعه اصلاحات در تحكيم را شماها مي دانيم. دوستان ما آقايان حجتي و شيخ و اينها خيلي ناسازگار در جلسات شركت كردند. ما هم خوب ابتدائا گفتيم،بنايمان بر اين است كه مسائل حل شود. يك جاهايي بايد تا حد قابل قبولي ما از خواستههايمان تنازل بكنيم، ما تنازل ميكنيم؛ يعني خيلي تيز و زاويهدار برخورد نميكنيم، كه امكان همگرايي وجود نداشته باشد. ما براي واگرايي نيامدهايم، ما آمدهايم يك سازش كه مصلحت تحكيم را در آن مي ديديم،صورت بگيرد.
چند جلسه اول يادم ميآيد به اين گذشت، كه مثلا آقايان خيلي با - يعني ما احساس كرديم كه از جلسات اول كه حرفهاي زيادي زده نشد، ما رفتيم هر چه حرف زديم،گفتيم آقا اصلا مانع براي ائتلاف چيست؟ ما كه عليرغم اينكه در مقاطع مختلف در نشست اصفهان و خواجه نصير و كجا و كجا،از اين دوستان كم لطفي ديديم و ديديم كه پاي مسئله نيستند، يعني در حقيقت فالودهشان را دارند با جريان رقيب ما مي خورند،ولي خوب ما هيچ جا طردشان نكرديم، نرانديمشان. ما هم اصلا توي فراكسيون خودمان هم زير بار نرفتيم، اين مسائل را كه اينها به نوعي دارند خنجر مي زنند از پشت، ولي خوب اينها الان بگويند، مشكلشان چيست،براي ائتلاف با انيها ما كه اين كار را نكرديم با اينها در جلسه اول حرفهاي جدي زده نشد. ما در جلسه دوم به بعد احساس كرديم بيشتر حرفهايي كه زده ميشود بيرون از جلسه است. يعني فرض كنيد آقاي نبوي يك جيزهايي ميشنود از اينها ميآيد توي جلسه. ما تا آن حد روي اين مسئله سفت ايستاديم، كه بالاخره براي چي شما ما را مي كشانيد اينجا؟ كه ديگر آقاي نبوي يك جايي صبرش تمام شد و ترش كرد و گفت بگوئيد حرفهايي كه پشت سرش ميزنيد، توي رويش بگوئيد. شروع كرد يكي يكي پس دادن، كه نميدانم اينها معتقدند كه مناسبات خاص و ويژهاي با مجموعه مثلا رهبري دارد، خيلي بزرگنمايي شده.
اسامي افرادي را هم آورد، كه ريز در مجموعه دفتر رهبري و حتي با شخص خود رهبري خيلير روز و هماهنگي توي كوچكترين كاري كه ميخواهي بكني، فلان ميكني. خيلي بزرگنمايي شده و فلان و ... ما آنجا گذاشتيم، همه حرفها زده شد و گفتيم ديگر چي ديگر چي ديگر. تا اينه گفتند، مي گويند دايي تو آقاي مصباح است. گفتم دايي من مصباح نيست، يك روحاني است در قم - يكي از شاگردهاي شهيد بهشتي است 18- 17 سال هم هست كه رئيس مدرسه حقاني است - ديگر اينكه، من اين مسائل را اصلا پنهان نكرده بودم.
من يك وقتي در اين مناظره سروش و مصباح كه پيش آمد در خرم آباد، در شوراي مركزي و به شما گفتم آقا من كانونهاي ارتباطي با آقاي مصباح را دارم و هماهنگ ميكنم. آن اصلا چيز پنهاني نبوده. ايشان نسبتش سببي است ولي ايشان با دايي ما نسبت دارد - آن هم يك روحاني كه به هر حال داييام رئيس مدرسهاي است در قم از شاگردان شهيد بهشتي بوده - در تقسيم بنديهايي كه شما هم بكنيد بله ايشان خيلي علاقهمند و وفادار است نسبت به رهبري و ايشان هم نسبت به ايشان توجه وعلاقه دارد.
دوم اينكه، يك بحثي را كه سر آن سخت ايستاديم، گفتيم،آقا اين بحثها به كنار،شما يك چيز را براي ما روشن نكرديد، آن هم اين است ، كه ما اصلا آن فقر استراتژيك كه 2 خرداد داشت، بالاخره مشخص نكرد، كه چه كار ميخواهد بكند،كجا واقع شده ، معلق در يك فضاي بي وزني، ژلهاي، اصلا تعريف نشده. من يادم مي آيد، در جلسه اي شفاف گفتم كه آقا اگر انقلاب ميخواهيد بكنيد، جمهوري اسلامي است، حكومتي است، به نظر شما منحطي است. به نظر شما عمر اين حكومت به پايان رسيده و بايد دگرگون شود، خيلي خوب بياييد شما در يك فضاي منطقي من نوعي را هم متقاعد كنيد.
من شرافتا فكر ميكنم من زودتر از شما اگر متقاعد شوم، دست به اسلحه ببرم ولي خوب فضاي ذهني من با دو دو تا چهارتايي كه من دارم ميكنم، اينگونه نيست ما جهتي را كه اصلا تعريف كرديم و دنبال كرديم و آن اسمي را روي خودمان گذاشتيم - من در آن جلسه سازمان يادم نميآيد به آقاي نبوي گفتم بابا شما اصلا شعارتان در دوم خرداد اين بود كه سلام بر سه سيد فاطمي : خميني و خامنهاي و خاتمي. شما اگر الان خميني را قبول نداريد، خامنهاي را قبول نداريد جمهوري اسلامي را قبول نداريد، خاتمي را هم با تعبيري كه هست، اصلا قبول نداريد، خوب، بد كرديد، پشت اين سايه ايستاديد، ما حرفي را كه در تحكيم داشتيم، اين همه گفتيم، آقا من يادم ميآيد، در نشستي كه در دانشگاه مشهد من به عنوان مسئله تشكيلات بايد ناظر ميفرستادم، من در انتخاباتهاي حساس ناظر خودم ميرفتم وناظر ميفرستادم.
خودم به عنوان مسئول تشكيلات براي نظارت ميرفتم، يكي از شكافهاي اساسي داخلي تحكيم ما هم اين بود كه من خيلي سفت و سخت در مسائل ميايستادم، نظارت ميكردم، از حق تشكيلاتي خودم استفاده ميكردم،آنجايي را كه تخلفي بود ابطال ميكردم انتخابات را، اين حرفهايي را كه پشت سرم ميزدند، كه راي درست ميكرد در دانشگاهها و ... اين حرفها نبود.
ما رفته بوديم در نشست دانشگاه مشهد و شركت كرديم به عنوان ناظر، يكي رفت پشت تريبون ( سال 79 يا 80 بود) خودش را معرفي كند به عنوان كانديدا، گفت: من سكولار هستم من لائيك هستم اصلا عبارتها همين بود. بحث سكولاريسم يك بحث فلسفي و جدي است و گفت من لائيك هستم، گفتم تو كه داري اين حرفها را مي زني احتمالا نميداني معني اين حرفها چيست و اصلا تفاوت اينها چيست.
يك چيزهايي در روزنامه و كتابها خواندي فكر كردي بگويي من لائيك هستم، ولي خوب شما خودت داري اين كار را ميكني. دوم اينكه ما آمار داريم بچههايي كه هستند، در حكم امضاي پرونده شرب خمر دارد ما كه قرار نيست در آن ملاحظه مصالح سياسي را بكنند، ما آنجا سفت و سخت ايستاديم اتفاقا يك جوسازي شديدي هم كرده بودند در آن دانشگاه. اين آقا آمد كانديد شد، با وجودي كه من گفتم من انتخابات را تاييد نميكنم اگر اين كانديد شود، راي هم آورد من هم انتخابات را ابطال كردم. بعد هم كه كار كشيد، در شوراي عمومي تحكيم دعوا و بحث كه ما استيضاح ميكنيم و فلان ميكنيم گفتم آقا در اين قصه كوتاه نميآيم، هر كاري ميخواهيد بكنيد.
كسي كه تا اين حد بخواهد برود معذرت ميخواهم غلط كرده برود انجمن اسلامي. اين چيزهايي است كه ديگر ناموسي است. ممكن است يك وقتي شوخي با شما بكنند، ظرفيت انسان زياد بايد باشد، يكي ممكن است شوخي ناموسي كند، تحمل كند، يقينا هر فردي حريمهايي دارد در حوزه خودش، كه ديگر پا داخل آن نمي شود گذاشت، يقينا با يك آدم مسلمان نميشود شوخي ناموسي كرد.
كسي كه پشت تريبون ميرود و ميگود من لائيك هستم، در پرونده آن هم ميبيند كه شرب خمر داشته و ... كانديدش كردي و من رد ميكنم، تائيد نميكنم، دستش را هم ميگيرم مياندازم بيرون در انجمن را هم قفل ميكنم، و (اين كار را) كرديم ما. نمونهاي پيش آمد در يكي از دانشكدهها در انجمن را قفل كرديم. در بحثهاي جلسات سازمان، هم مكرر روي اين تاكيد شد كه آقا شما فلان و ... گفتم آقا روشن كنيد موضوع چيست؟ موضوع ما موضع انقلاب است؟ من توجيه نيستم من قرار نيست فعلا انقلاب كنم واقعا به اين جمعبندي نرسيدم و گفتم: آقا شماهايي هم كه اينقدر داريد به آ» پرستيژ ميدهيد، ديروز در مسئله خرمآباد يكي از بچههاي انصار حزبا... گذاشت زير گوشش، يك سيلي خورد، از همين بچههايي كه من ذكر كردم، گفت: من غلط كردم، من با شما هستم. من گفتم اينها كه خيلي هاشون بند يك سيلياند. انقلابي كه اين جوري بخواهد شكل بگيرد حركتي راديكال و چه گوارايي كه با اين بنيه ايدئولوژيك و انتحاري ما خرجش يك سيلي رفت.
شما وقتي ميبينيد، يكي مثلا بيايد شكنجههاي آن چناني كه دوام ميآورد و تاب ميآورد و كوتاه نميآيد كه واقعا به يك چيز و هدف فرامادي معتقد است. گفتيم آقا ما اصلا در فضاي انقلاب نيستيم. با اين ديدگاه من معتقدم، وقتي فرار باشد ما يك نظام سياسي را قبول كنيم در چارچوب آن فعاليت بكنيم، قانون اساسي ميگويد نفر اول مملكت رهبري است و بحثهاي اعتقادي و عاطفي و ولايت فقيه را همه اينها بگذارد كنار. تو چگونه نظام را قبول داري و ميگويي ارتباط با او جرم و گناه است.
اصلا يك وقتي در تحكيم فضايي درست شده بود متاسفانه، كه البته من اگر آسيبشناسي ميكنم، يك بخشي هم مقصر اين ماجرا، جريانهاي محافظهكار بودند، يك جريان سنتي و ديرپايي كه متعلق به نسل اول انقلاب بود، هيچ وقت دوست نداشت نسبت قوي بين نسل دوم و نسل سوم جوانان و اجزاي موثر حكومت برقرار شود. بعضي همان قدري كه مثلا فرض كن تندروهاي چپ دوست نداشتند، كمترين رابطهاي بين مجموعه مثلا رهبري با دانشگاهها و دانشجو و جنبش دانشجويي برقرار شود، به همان نسبت راستهاي افراطي هم اصلا اجازه نميدادند اين فضا باز شود. به عنوان يك حياط خلوتي بود كه پا گذاشتند در آن مثل ... و ما سعي كرديم اين فضا را بشكنيم و شكستيم هم و آنقدر هم شكستيم، كه وقتي در تحكيمي كه يكي را ميخواستند، فحش ناموسي به او بدهند، ميگفتند مثلا يارو ميرود فلسطين و ميآيد گفتيم، آقا ما افتخار ميكنيم، الان كه رهبري نظام، جواب سلام ما را ميدهد.
ما اگر نسبت به هر كدام، از اجزاي حكومت هم انتقاد ميكنيم؛ يعني ما با اين شهامت و صراحت آمديم؛ يعني اين مسئله را ترك بردار كرديم، درست كرده بودند، كه فلاني عامل بيت است، فلاني رابط بيت است. حالا آن بحثهاي اطلاعات بيشتر در بحثهاي دانشجويي مطرح ميشد. مثلا فرض كن بهزاد نبوي هيچ وقت قبول نميكرد، چون اينها، بالاخره اغلبشان ديگر مجموعه امنيتي كشورمان مجموعه يكدستي كه نيست همه آمار همديگر را ريز دارند.
آن مسايل در جمع دانجشويي جا ميافتاد، در جمعي كه اين مسايل جا نميافتاد، چيزي كه بيشتر جا ميافتاد و بيشتر روي آن مانور ميدادند؛ اين بود، كه ما آمديم با صراحت اين را گفتيم، آقا ما اين را اصلا بد نميدانيم عار نميدانيم. جريان دانشجويي در اين كشور اگر قرار باشد در چارچوب نظام فعاليت بكند، در چارچوب نظام اولين نقطهاي كه بايد تكليف با آن روشن شود رهبري و مجموعه دستگاه رهبري است. البته اين نيست كه ما تمام دستگاه رهبري و مجموعه رهبري را فارغ از عيب بدانيم. همان طوري كه پديدارهايي را كه خودمان اتخاذ كرديم، اصلا بر اين باور نبوده.
من يادم است سال 79 كه ملاقاتي با رهبري داشتيم، من صحبتهايي را كه قبل از فرمايشات ايشان داشتم، خوب خيلي صريح آن انتقاداتي را كه مطرح كردم، 70 درصد آن در حوزه دستگاههاي زيرنظر ايشان بود. خيلي صريح صدا و سيما، توقيف مطبوعات، قوه قضائيه، شوراي نگهبان، و حتي مثلا ابهامها و بحثهايي كه سر قتلهاي زنجيرهاي هست، من آنقدر تند و تيز گفتم، ما يك باوري داشتيم، كه اين باور من فكر ميكنم، اگر بخواهد بعدها حركتي، كه ما در چند سال دنبال كرديم، منطقي مورد ارزيابي قرار بگيرد، در جريان دانشجويي در فاصله 76 تا 80، 81 كه جريان دانشجويي نود قوي داشت، واقعا هيچ جرياني، اصلاح طلبتر از ما پيدا نميشد. نه قبلش و نه بعدش.
يعني ما واقعا نه مشاوران خيلي برجسته و عالي داشتيم _ نه از ميانگين سني خيلي بالايي برخوردار بوديم _ نه سابقه چهل سال كار سياسي داشتيم، ولي يك مفاهيم ابتدايي دو دو تا چهارتايي را فهميده بوديم كه وقتي كه قرار شد ما در چارچوب يك نظام به يك اصلاحگري بپردازيم ظرفيت، سقف توان فعاليت اين است و پديدارهايي هم كه بايد به خودمان بگيريم و اتخاذ كنيم آنهاست. متاسفانه به آن نتيجهاي را كه ما ميخواستيم و آن اثري را كه ميخواستيم و آن نقطهاي را كه قرار بود به آن برسيم نرسيديم.
اين جلسات برقرار شد 5 جلسه 2 جلسه. مكرر جلسات اول روي همين بحثهايي مطرح شد و ما خيلي سفت و سخت مطرح كرديم. جالب بود براي من، كه آقاي نبوي خيلي عقب مينشست و متقاعد و تا آخرين لحظه سعي در پيوند زدن داشت، من دو تا ويژگي خيلي برجسته، در شخصيت بهزاد نبوي ديدم يكي نظم، ديدم كه فوقالعاده آدم منظمي است. يكي همين، كه حوصله خيلي زيادي كه دارد. من يادم هست، يكي دو جلسه حتي پرخاش كردم به او و تعابير تندي را به كار بردم، اصلا اينقدر در آن جلسه فشارش داديم، او اصلا نبريد، تا آخرين نقطه آن كاري را كه براي خودش تعريف كرده بود كه پيوند زدن بين اين دو جريان در تحكيم است شكل بگيرد، جلسه پنجم يا ششم بود، كه مطرح شد كه آقا جلسه بعد، كه هفته بعد تشكيل ميشود بيايند و جمعبندي كنيم و ائتلاف شكل بگيرد و ليست كانديداها در بيايد و برويم به سمت يك نشست مشترك و تمام شود كار دفتر تحكيم.
آن جلسه را ما رفتيم آقايان نيامدند، بعد از حكميت بود. خواستهاي ما هم به نوعي در آنها حداقلي كه ميتوانستيم در آن تنزل كنيم، لحاظ ميشد ما گفتيم، ما در شوراي ده نفرهمان، دو نفر كه با راي ديگران انتخاب شدند، كه هيچ ميماند 8 نفر در اين 8 نفر 4 نفر ما تعيين ميكنيم 4 نفر اين برادرها تمام ميشود ميرود. خواستههاي ما تا حدي در حداقلي خودش ميتوانستيم، قبول كنيم. آقايان نيامدند، با آقاي حجتي و آقاي شيخ تماس گرفتيم، يك ساعت بعد از جلسه آقاي شيخ كه آن روز اصلا پيدايش نشد، آقاي حجتي گفت، ديگر من پدر شدم و دختر دارم و فلان و نميتوانم بيايم هفته بعد هم نميتوانم بيايم. يك بار ديگر هم قراري گذاشته شد، اين دوستان نيامدند و بعد در اين فاصله باز مثل اينكه يك سري مذاكرات پشت پردهاي با بهزاد شكل گرفت كه ما حدودا يك ماه بعد او را جاي ديگر ديديم، گفت من همه جا گفتم، اينها نميآيند، شما آمديد، اين ها نميآيند. گفتيم ما اصلا به خاطر قضاوت تو اين كار را نكرديم كه تو متقاعد شوي، كه ما آمديم يا نيامديم.
ما رسالتي داشتيم آن هم اين بود كه مانع از فروپاشي تحكيم بشويم، در مقطعي كه تحكيم خيلي ضعيف است و خيلي تحت مخاطره است، خيلي هم تلاش كرديم، ولي گويا فايدهاي نداشت. و ان جلسات بينتيجه ماند، حوالي اواخر دي ماه 80 حدود يك ماه هم همچنان گذشت، كه ديديم هيچ خبري، هيچ اطلاعي نيست و نه جلسهاي تشكيل ميشود، شوراي تهران در اين فاصله يكي دو تا جلسه تشكيل داد، من متعاقبش اعلام موضع كردم كه آقا شوراي تهران الان يك سال است كه قانوني و رسمي تشكيل نميشود چون دبير جلسات قانونا من هستم و من بايد تعيين جلسه كنم.
بعد هم شوراي مركزي وجود ندارد، الان آقايان ميگويند، ما عضو سابقيم ما هم يك انتخابات كرديم دو نفر بيشتر راي نياوردند، فضايي هم براي نشست، نيست، خيلي زمان گذشت، ما ديديم وضعيت تحكيم دارد رو به قهقرا ميرود؛ يعني يك فضاي بسيار بسيار سنگين انتظارات مثلا، خوب ما آن زمان هنوز بچههاي دانشگاهها ما را به عنوان تشكيلات وقت ميدانستند روزي مثلا من بايد 10 تا 15 تا 20 تا جواب تلفن ميدادم، كه نشست كي ميشود؟ الان تحكيم وضعيتش چيست؟ چه كار ميكنيم، چه خواهيم كرد و اينكه چند ماه بود كه از تحكيم هيچ اطلاع و خبري نبود آمديم ما حوالي بهمن ماه 80 بود به بچههاي خودمان، دانشگاههايي كه نزديكتر بودند و ارتباط بيشتري با خودمان داشتند، گفتيم، جمع شويد تعيين تكليف كنيم ببينيم، چه كار كنيم، الان و ضعيت اين است. ما اين وضعيت دانشگاههايمان است، اين وضعيت شوراي مركزي ما است، اين وضعيت بچههاي تهران است.
حدود 30 راي 31 يا 32 راي در دانشگاه شهيد بهشتي ما يك نشست مشورتي گذاشتيم، نشست رسمي نبود، تشكيل داديم. آنجا جمع شدند دوستان، صحبتهاي متفاوتي بود. جمعبندي اين بو كه آقا ما تحت هر شرايطي بايد برويم به سمت تكميل شورايي كه در گيلان دو نفرش انتخاب شدند. و اتفاقا با آن جمع 32 رايي مصوبه گرفتند، كه مسئول تشكيلات كه آقاي فلاني است، ظرف يكي، دو هفته فرصت دارد، كه در يكي از دانشگاهها جلسه تحكيم را برگزار كند.
خوب البته ما خودمان به نوعي اين را هدايت كرديم كه همين مصوبه شكل بگيرد، چون ما هم از بلاتكليفي و پا در هوا بودن خيلي ناراضي بوديم. كاملا وضعيت ما معلق بود، استقبال كرديم از اين مصوبه، گفتيم: ميكنيم اين كار را و يك هفته بعدش بود كه ما اعلام كرديم كه در شيراز نشست داريم. فرض كنيد م يك روز يك شنبهاي مصاحبه كردم كه پنجشنبه و جمعه نشست تكميلي گيلان در دانشگاه شيراز برگزار ميشود. داديم به همه رسانهها، به دانشگاهها هم دعوت نامههايي ارسال كرديم. چهارشنبهاي، كه قرار بود، فردايش پنجشنبه نشست تشكيل شود، آقايان جمع شده بودند دور هم، يك نامهاي بيرون آمد به اسم اطلاعيه مهم شوراي مركزي تحكيم وحدت، شوراي مركزي كه يك سال بود وجود نداشت و همه عضو سابق بودند، دوباره همه عضو لاحق شدند، پيوستند به تحكيم و همه شدند عضو.
يك نامهاي درآمد با امضا آقايان افشاري، شيخ، حجتي، عطري، افضلي و فاتح و فكر ميكنم صالحي نبود، يعني شورا منهاي طباطبايي و منوچهري. نامهاي دادند، كه آقا نشست شيراز غيرقانوني است و تصميم شوراي مركزي نبوده، امروز ما تصميم گرفتيم، كه آقاي طباطبايي ديگر مسئول تشكيلات هم نيست، ما مسئول تشكيلات جديد تعيين ميكنيم، بعد زمان جديد هم براي انتخابات تعيين ميكنيم و انتخابات را برگزار مي كنيم. البته قبل از اين نشست بهشتي، يك زمزمههايي شد كه برويم به سمت نشست و نشست تشكيل دهيم، از طرف جريان مقابل ما.
آن ايام تازه آقاي افشاري آزاد شده بود، بعد از آن ماجرا اعترافاتش و كذا و كذا، تازه آزاد شده بود از زندان، بعد آمد يك سازماندهي كرد و يك مذاكرهاي شد، كه آقايان نشستي برگزار بكنيم، انتخابات شود. طبق اساسنامه، نشستهاي سالانه، نشستهاي انتخاباتي را مسئول تشكيلات شروع ميكرد، انتخابات هيات رئيسه را برگزار ميكرد تحويل ميداد. در همان فاصله آرائ تثبيت ميشد؛ يعني رئيس تشكيلات آراء را بين دانشكدهها تقسيم ميكرد اين كار حرفه اي بود كه ديگر فقط خود آن كسي كه مسئول تشكيلات بود، در جريان ماجرا بود كه نماينده فلان دانشگاه كيست و نماينده فلان دانشگاه كيست؟ خوب ما يك مشكلي داشتيم يك شكافي داشتيم، از سال 79 با بعضي از دوستان، كه يك مشت آدمهايي كه بعضيهايشان دانشجو نبودند. بعضيهايشان دوران دانشجوييشان تمام شده بود، بعضيهايشان مثلا عضو شوراي مركزي نبودند، به عنوان نماينده فلان دانشگاه مي آوردند، در نشست به آن راي ميدادند، روي رايش كار ميكردند، در جريان خودشان آمار خودشان را بالا ميبردند، ما اين را جلوش را بستيم.
اين مورد يكي از انتقادات اساسي بود كه دوستان به ما داشتند، ما از سال 79 راي هر دانشگاه را به نماينده خودش ميداديم، هر چقدر هماينها معتقد بودند كه اين نماينده آن دانشگاه نيست، ولي از نظر ما كسي كه عضو شوراي مركزي يك دانشگاه بود و شوراي مركزي او را معرفي كرده بود او نماينده آن دانشگاه بود. به عنوان نمونه، آقاي اميربلالي از دانشگاه اميركبير يك روز هم عضو شوراي مركزي نبوده خوب اين ميآمد در نشستها به عنوان مثلا پدر اميركبير، كلي جهتدار ما ميگفتيم. آقا كسي كه يك روز هم جزء شوراي مركزي انجمن نبوده، كانديد شده راي نداده، اگر خيلي بخواهند، پافشاري كنند، من نشست بعد، داخل جلسه راهش نميدهم. از بيرون ميگويم كارت به او ندهند بيرونش كنند. ولي يقينا به او نميدهم، راي را ميدهيم، به عضو شوراي مركزياش تصميم بگيرد.
اينها آمدند در آن مقطع، در حوالي همان بهمن، قبل از نشست شهيد بهشتي بود كه گفتند، آقا ما ميرويم يك نشست مشتركي برقرار ميكنيم. 1 - انتخابات نشست گيلان باطل 2 - نشست را آقاي حجتي و نيما فاتح اداره كنند، شروعش را و آنها تحويل بدهند به هيئت رئيسه جديد. شوراي تحقيقي كه در نشست مديريت تهران، شكل گرفته باطل، شوراي تحقيق 79 هم باطل، يك شوراي تحقيق موقت، در همين نشست انتخاب شود.
ما ديديم اينها، اصلا تا آخرين سنگر، آن هم برخلاف همه قواعد تشكيلاتي و اصول ثابت اساسنامه، بايد عقبنشيني كنيم. گفتيم قبول نميكنيم و رفتيم آن نشست بهشتي را برگزار كرديم، و نشست بهشتي هم جكم نشست شيراز را داد رفتيم، به سمت نشست شيراز، شب نشست شيراز اطلاعيه آمد بيرون، كه فلاني ديگر مسئول تشكيلات نيست و نشست شيراز هم غيرقانوني است. روز چهارشنبه هم آقاي افشاري در محل دفتر تحكيم وحدت، يك كنفرانس خبري گذاشت ايشان به عنوان عضو شوراي مركزي دفتر تحكيم وحدت آنجا خيلي تند و نيز صحبت كرد و شيطنتهايي هم كه در آن مقطع مجموعه ايسنا كرد (يك نردهاي را من پشت اتاق تشكيلات درست كرده بودم بعد از آنكه آن مسائل بيرون رفتن صورت جلسه و آن مسائل پيش آمد، ما يك حريمي را تعيين كرديم، گفتيم: اين حريم فقط متعلق به من و مسئوليتش هم متوجه من، يك نرده بود، داده بوديم جوش داده بودند (مثل نرده زندان بود) آن خبرنگار عمر و عاص ايسنا افشاري را برده بود پشت آن نردهها، در حاليكه دستش را به نردهها تكيه داده بود، يك عكس گرفته بود، مثلا انگار از پشت ميلههيا زندان دارد، ميگيرد. در خبر مربوط به تحكيم عكسي كه براي آن داشت مثلا انگار افشاري پشت ميلههاي زندان بود، كه البته من بعدها مكرر گلايههايي به آقاي ابوالفضل فاتح كردم كه بيفايده بود. احساس كرديم، كه انگار آگاهانه است از سرغفلت نيست.
*نشست شيراز، زمستان 1380
ما رفتيم به سمت نشست شيراز، خوب وضعيت خيلي حساس بود. من شب نشست، يك تماسي داشتم با آقاي كروبي، كه آن وقت رئيس مجلس بود، گفتم آقا ما نشستي داريم در شيراز و از شما ميخواهيم كه پيام افتتاحيه نشست را شما بدهيد، براي ما خوب خيلي مهم بود كه در آن مقطع، نشست ما مثلا يك جنبه رسمي جديتر به خودش بگيرد و معتقد بوديم از يك طرف كه با وارد كردن كسي، مثل كروبي يا خاتمي در جريان آن نشست، مانع از آن ميشود، كه متعاقبش برو بچههاي مشاركت، كه خيلي پابرهنه داشتند، در مساله دخالت ميكرد، آنها كمي كنترل ميشوند يك ابزار فشاري ميخواستيم، پشت آنها سوار كنيم، كه آقاي كروبي من و من كرن و فلان.
ما يك مشورتي هم با يك دوستي كرديم و نامه و درخواستي به آقاي خاتمي داديم، كه از شما ميخواهيم كه پيامي براي افتتاحيه نشست بدهيد. مجموعه دفتر آقاي خاتمي - كسي با ما بازي كرد - ابتدا گفتند قبول است ميدهيم با آقاي علي خاتمي هم من صحبت كردم.
روز بعد هم ما يك صحبتي كرديم. صبح روز پنجشنبه كه من شيراز بودم با آقاي علي خاتمي صحبت كردم، كه چه شد و فلان بهانهاي خيلي خوشمزهاي بود كه پنجشنبه است و كسي دفتر نيست و كسي كه بايد پيام را تايپ كند نيست و ... يك حرفهاي اين شكلي كه ما فهميديم، آنجا قرار است با همين حرفها ما را سر كار بگذارند. ما تقريبا مطمئن شديم كه آقاي خاتمي پيام نميدهد. من پيامي گذاشتم براي دفتر آقاي كروبي كه آقا شما پيام بدهيد.
ظهر روز نشست شيراز بود، كه تماس گرفتند با تلفن همراه من، از دفتر آقاي كروبي و گوشي را مستقيما دادند به خود حاج آقا حاج آقا دقيقا تعبيرش اين بود، كه فلاني به من اجازه بده، من براي اين نشستتان پيام ندهم. گفتيم كه متاسفانه ما و شمايي نيست، كه ما اجازه بدهيم يا اجازه ندهيم. اگر بپرسيد، كه كدامش بهتر است، من ميگويم خير در اين است، كه شما الان پيغام بدهي گفت كه از ساعت 7 صبح برو بچههاي دانشجوهاي قبلي دفتر تحكيم، كه نماينده مجلس شده بودند، يوسفيان و تاجرنيا و سعيدي، سعيدي كمتر، سعيدي خيلي آرامتر و با زيركي بيشتري برخورد ميكرد - و علي اكبر موسوي ميگفت، اين سه تا نشستند، در دفتر من - در مجلس - كه من بيايم، خودشان ميگفتند، كه بلند هم نميشوند گفتند فقط ما نميگذاريم حاج آقا اين پيام را بدهد.
گفتم خوب همين مساله نشان ميدهد، كه چقدر مهم است و حساس است كه شما اين پيام را بدهيد. گفت نه اينها ميخواهند بيايند در صحن علني و فلان كنند و ... گفتم ما كه نميتوانيم به شما دستور دهيم، كه شما ... صاحب اختياريد شما، والامر اليكم، خودتان ميدانيد. از ما بپرسيد ميگوييم، پيام بدهيد خوب است و ايشان آن پيام را نداد. و البته بعدها در اردوي تابستاني ما، در دانشگاه ساري كه افتتاحيهاش با پيام رهبر انقلاب بود اختتاميهاش را آقاي كروبي پيامي داد و بعدها هم كه از طرف برو بچههاي مشاركت خيلي به او انتقاد وارد شده بود، خيلي جالب بود در مصاحبهاي با يك خبرنگار گفته بود، من روابط عاطفي دارم با فلاني. سياسي كاري خيلي زيركانه.
به هر حال نشت ما در شيراز در يك شرايط بسيار بسيار بسيار خاصي با كلي مرارت و مشكل بدون حداقل امكانات. يعني واقعا من حداقل امكاناتي، كه ميگويم صبح روز نشست شيراز معاون سياسي استانداري فارس با من تماس گرفت و گفت ما مصلحتي نميدانيم كه نشست برگزار شود، گفتيم هيچ ربطي به شما ندارد، در مكان دانشگاهي دارد برگزار ميشود. [گفت:] ممكن است كه جريان مقابل شما، شهر را شلوغ كند، گفتم اين مشكل شماست. مسئول تامين امنيت شما هستيد، اگر بچههاي ما شهر را شلوغ كنند، من مسئوليتش را قبول ميكنم. آنها به عهده شماست، به من هيچ ربطي ندارد. برويد در يك مكاني در 40 كيلومتري فارس طرف تحت جمشيد آنجا غير دانشگاهي است گفتم نشست ما صرفا در محل دانشگاهي برگزار ميشود قبول هم نميكنيم خيلي كم كاري و كوتاهي شد.
يادم نميرود. خيلي كوتاهي كردند، يعني ما شايد حدود 100 تا 150 نفر آدم را در راهروهاي سالن جا داديم شب براي اسكان پتو را رفتند بچهها يك آشنايي داشتند، از هلال احمر قرض كردند، به هر كسي يك پتو بيشتر نميتوانستيم بدهيم. زيرانداز و روانداز يك پتو بود شام و ناهاي كه ما در آن روز در شيراز داديم صرفا ساندويچ بود. يك هزينه خيلي پايين، يعني در حد يك ليوان آب خوردن، خدا ميداند، دانشگاه به ما امكانات نداد. كوچكترين همكاري نشد.
نقليه، غذا، اسكان صفر. اين مساله اتفاقا روحيه بچههايي كه در نشست شركت كردند، تقويت كرد، شارژ روحي شدند بچهها. خيلي خوب آمدند، در اين نشست شركت كردند، حدود 36 يا 37 راي، در اين نشست داشتيم. يكي از بندهاي اساسنامه تحكيم تصريح دارد، كه اگر در دو نشست متوالي از يك دانشگاه نمايندگانش در تحكيم در نشست شركت نكردند و غيبتشان غير موجه بود، مسئول تشكيلات حق دارد آراء اين دانشگاهها را براي مدت دو نشست تعليق كند و راجع به اخراج آنها از تحكيم در كميسيون تشكيلات تصميم بگيرد. اين تصريح اساسنامه بود ما به حق قانوني خود عمل كرديم و از آن نگذشتيم من حدود 20 راي را كه در نشست گيلان و نشست شيراز غيبت كردند تعليق كردم و با آن تعليق با 36 راي نشست ما رسمي شد، يعني قرار هم شد؛ يعني اين بود، كه با 32 راي رسمي ميشد با 36 راي رسمي شد؛ كاملا هم كارمان تشكيلاتي بود همه اين چيزها را مكتوب كرديم به صورت جلسه و بندهاي اساسنامه را رويش آورديم و نشست برگزار شد. 8 تاي ديگر از اين بچهها در اين نشست انتخاب شدند: آقايان منوچهري، احمدي، علمشاهي، پناهي، خواجه زاده از شيراز، دو نفر هم كه از قبل بوديم نصيري از علم و صنعت ايران و پورنعمت از دانشگاه علوم پزشكي شيراز، آقاي اميري نامي هم از دانشگاه زاهدان، اين ده نفر به عنوان 7 نفر اصلي، 3 نفر عليالبدل در نشست شيراز انتخاب شدند. كه البته آن نشست شيراز، كه ما به زغم خودمان قرار بود يك نشستي باشد، براي يك دوره گذار و ما بتوانيم در آن محفل برويم، به سمت جمع و جور كردن تحكيم، آنا يك نشست فوقالعاده و زودتري هم بگذاريم. دوباره يك همگرايي برقرار بكنيم. متاسفانه گويا خيليها منتظر بودند، كه اين كار شكل بگيرد، كه به فاصله كمي در حدود دو هفته بعد از آن نشست ديگري برگذار شد، نشست علامه و تحكيم شيراز و تحكيم علامه. كه خيلي خلاف آن مطلوب و خواست اوليه ما بود.
*تهيه و تنظيم:حسين قويدل معروفي - مجيد پور نجمي
«ويژه نامه شيطان بزرگ» در خبرگزاري فارس
انتهاي پيام /
