خبرگزاري فارس: مهمترين چيزي كه در وبلاگ نويسيام دنبال ميكردم نه گلايه از كمبود امكانات و نه اعتراض و شكايت از زمين و زمان بلكه روايت جاري زندگي، مشق زيستن،عشق آموختن و ياد دادن در هر شرايطي و نگاهي جديد به دنيا و مسايل اجتماعي بود.

به گزارش خبرنگار "سرويس فضاي مجازي " خبرگزاري فارس، عبدالمحمد شعراني نويسنده وبلاگ " ديرتشباد " در تازهترين پست وبلاگ خود موضوعي را با عنوان "چرا اسم بچهات را "كالو " گذاشتهاي!؟ " مطرح كرده است.
برپايه اين گزارش در اين وبلاگ ميخوانيم
اسير خشم فرمانده بد عنقمان شده بوديم. در آفتاب گرم وسط ميدان صبحگاه به خط مان كرده بود و ميگفت: «سينه خيز برويد جيكتان هم در نياد و گرنه تنبيهها بيشتر ميشود و گرنه بايد پوتينها هم از پا به در كنيد! ،شما فردا ميخواهيد برويد به بچههاي مردم درس بدهيد اما خودتان نظم نداريد! آسايشگاه را روي سرتان گذاشتهايد تا كي بايد چشممان ببنيدم كه شما ميخواهيد معلم شويد و بايد حرمت معلميتان را حفظ كنيم.
شما بايد الگوي پادگان باشيد و گردانهاي ديگر از شما درس بگيرند عدنان كه بچه يكي از روستاهاي قشم بود دزدكي خنده ميكرد و من هي برايش چشمك ميزنم تا شايد با اشاره ابروهايم بفهمد كه خندهاش كار دستمان ميدهد و بايد تا صبح نگهباني بدهيم اما گوش عدنان به اين حرفها بدهكار نبود.
شايد خندههايش براي اين بود كه از قشم زنگ زده بودند كه خانوادهاش در زلزله قشم سالم ماندهاند ...
عصر آخرين روز آموزش نظاميمان از آن عصرهايي نبود كه هميشه بود، عصرهايي كه لحظه شماري ميكرديم براي پايان آموزش نظامي مان و آجر ديواري كه 60 مربع رويش كشيده بوديم و با هر عصر كه از دورهمان ميگذشت يكي از خانههايش را رنگي ميكرديم حالا ديگر جايي براي رنگين شدن نداشت حالا آموزش نظاميمان تمام شده بود.
دلمان گرفته بود، بغضمان تركيده بود اما دزدكي بود چون ميخواستيم هركدام به دياري برويم و از هم جدا شويم با خاطراتمان، من بايد ميرفتم بوشهر يكي بندر عباس و يكي ... خندهمان گرفته بود وقتي داشتيم ادعاي معلم بودن ميكرديم. يكي ميگفت: تلافي تمام سختيهايم را در مدرسه جبران ميكنم! يكي ديگر ميگفت: بايد گربه را دم حجله كشت، من روز اول را محكم شروع ميكنم. و من سكوت كرده بودم چون نميدانستم به كجا ميخواهم بروم، فكرش هم تا حالا به سرم نزده بود. فقط يك بار كه ميخواستيم برويم ميدان تير، شب را تا صبح نخوابيدم. گفتم اگر بروم شايد تيري برگشت سر دلم! در دفتر خاطراتم كه حالا پر شده بود از يادگاريهاي بچههاي آسايشگاه، وصيتنامه كوتاهي نوشتم به اندازه چند سطر و آخرش هم امضا كردم و بزرگ نوشتم حلالم كنيد. همان شب ميدان تير بود كه فكر كردم كدام مدرسه اطراف شهرمان خاليست و به تنها مدرسهاي كه فكر نكردم همين مدرسه روستاي جمال آباد كالو بود.
رئيس آموزش و پرورش در عرض چند دقيقه ابلاغ معلميام را به دستم داد و گفت: شعراني بايد برود به جمال آباد كالو، فردايش سوار بر موتور معلم راهنما به روستا رفتيم.
مدرسهاي كه نبود، تنها مدرسه روستا در حسينيه بود و آموزش و پرورش امسال براي مدرسه خانه جديدي خريده بود كه شده بود مدرسه كوچك ما.
مدرسه جديد كه پر از وسايل صيادي بود تميز كرديم شايد هيچ كدام از ما (من و معلم راهنما و بچههاي مدرسه و حتي اهالي كالو ) نميدانست همين انبار وسايل صيادي زماني ميشود انبار بمب خبري دنيا، و كالويي كه هيچكس جايش را حتي روي نقشه بلد نيست روزانه ميزبان خبرنگارها و مسئولان زيادي باشد.
معلم راهنما با موتورش رفت و من ماندم و مدرسه كوچكمان با حميده، حسين، پريسا و مهدي كه تعدادشان از انگشتان يك دست هم كمتر بود.
روزها گذشت، روزي به فكرم رسيد كه اتفاقات مدرسه زيباست بايد جايي بنويسم شان اما كجا، دفتري برداشتم و مينوشتم هر روز از چيزهايي كه ميديدم گفتم شايد روزي پولدار شوم و اين دفتر را كتابش كنم.
اصلاً مگر اين نويسندههاي معروف از كجا شروع كردند!؟ آنها هم اول از همين جاها شروع كردهاند نوشتن تا بعدها مشهور شوند.
وبلاگم بهترين جايي بود كه ميتوانستم از مدرسهام بنويسم گفتم چه اشكال دارد همه از خاطرات گذشته شان مينويسند من بيام از خاطرات حالايم بنويسم.
نوشتم و چه نوشتني شد اولين پست مدرسه كالو، هزاران بازديد كننده داشت.
يكي از گزارشگرهاي تلويزيون وبلاگ را ديده بود از تهران به جمال آباد كالو آمد و گزارش گرفت.
مدرسه كالو تكاني خورد همه جا خبر از كوچك ترين مدرسه ايران بود.
مدرسهاي كه تنها چهار دانش آموز داشت و همسايه بدون ديوار خليج تا ابد فارس بود و وبلاگي داشت به نام «دير تش باد»...
گزارشها از مدرسه كالو روز به روز بيشتر شد.
وبلاگم روز به روز بر تعداد مخاطبينش افزوده ميشد و حالا همه از مدرسه كالو حرف ميزند.
دهها گزارش از تلويزيون و راديوي كشور پخش شد.
راديو و تلويزيونهاي خارجي هم براي اينكه از قافله عقب نمانند از مدرسه جمال آباد كالو ميگفتند و جهاني به وسعت دانش آموزان مدرسهاش ...
دير تش باد خيلي زود توانست آرزوهاي اهالي كالو را برآورده كند.
رئيس آموزش و پرورش وقت منطقه كامپيوتر اتاقش را هديه ميدهد به مدرسه كالو، و روزي كه براي كار اداري به آموزش و پرورش رفته بودم ديدم به جاي كامپيوترش نقاشيها بچههاي مدرسه گذاشته.
مدرسه كالو داشت تكاني ميخورد نيمكتهاي زوال در رفته مدرسه عوض شدند.
وبلاگ نويسها براي مدرسه كتاب ميفرستادند و حسين كابيت آشپزخانه شان را كه بيرون انداخته بودند به مدرسه آورد تا شود كتاب خانه مدرسه مان... به دستور مستقيم دفتر رئيس جمهور جاده روستا آسفالت شد.
مشكل آب و برق روستا با نگاه ويژه برطرف شد.
خير مدرسه سازي پيدا شده و براي كالو دارد مدرسه ميسازد آن هم چه مدرسهاي،به قول بچه ها حالا پز مدرسه مان را به دنيا ميدهيم. دخترهاي روستا تا ابتدايي بيشتر درس نميخواندند اما حالا كه حميده (دانش آموز كلاس پنجمي سال گذشته مدرسه كالو) سنت شكني كرده و رفته شهر براي درس خواندن، دو تا از دخترهاي روستا كه قبلا ابتدايي را تمام كرده بودند اما براي ادامه دادن به شهر نرفته بودند حالا با حميده به شهر ميروند و ادامه تحصيل ميدهند.
مستندي كه از مدرسهاي كالو در حال ساخت است هم برگرفته از همين اتفاقهايي است كه در كالو رخ داده و چه زود هم به آرزويم كه كتاب كردن اتفاقات مدرسه بودم رسيدم و تا چند مدت ديگر كتاب قصه كوچكترين مدرسه دنيا هم به چاپ خواهد رسيد.
و اما «دير تش باد»، روزي كه «حاج عباس» (بزرگ روستاي كالو) گفت كاش كالو چند سال پيش وبلاگ داشت جايزهاش را گرفت. روزي كه گفت:« اگر اين وبلاگ چند سال پيش بود زندگي مان خيلي بهتر از حالا بود » .
سختي بود اما شيرين بود. «دير تش باد » چه كرد كه ساكنان دهكده جهاني را مجذوب خودش كرد؟ نوشتن سخت شده بود، ميدانستم پستي كه ميخواهم بنويسم فردا از راديو (جوان) پخش ميشود، خيلي سايتها به آن لينك ميدهند و در روزنامهها و مجلات هم ميخواهد چاپ شود.
ساعتها به روي پستهاي جديد وبلاگم فكر ميكردم چون ميدانستم خيليها مطالب را ميخوانند و من تنها كاري كه ميتوانم كنم همين است كه پستي كه ميخواهم بگذارم بايد مخاطبينم را به مدرسه بياورم و انگار آنها هم در مدرسه ما حضور دارند و در برابر اقيانوس مهرباني شان قطرهاي كوچك باشم و كوچك. با همه مشكلات كاري و درسي سعي ميكردم به تمام ايميلهايم ولو در حد يك جواب كوتاه پاسخگو باشم. و مهمترين چيزي كه در وبلاگ نويسيام دنبال ميكردم نه گلايه از كمبود امكانات و نه اعتراض و شكايت از زمين و زمان بلكه روايت جاري زندگي و مشق زيستن و عشق آموختن و ياد دادن در هر شرايطي و نگاهي جديد به دنيا و مسايل اجتماعي بود.
اون كه دهاتي و نجيبه مشتي ميون شهري ها غريبه مشتي
از طريق همين وبلاگ بود كه با خيلي از كساني ديدار كنم كه زماني آرزويش داشتم. بچههاي كالو را به تهران بردم به پارك رفتيم به بازار رفتيم،آزادي(ميدان!) را از نزديك ديديم و برج ميلاد را از دور... حالا هر روز كالو ميزبان آدم هاي مختلفي است كه مهمان مدرسه كوچك اما بزرگش هستند.
تب مدرسه كالو تا آنجا پيش رفته كه اين روزها مدرسههايي كه بودهاند اما نبودهاند ميگويند مدرسه ما كم جمعيتتر از مدرسه كالوست! آيا تنها همين كم جمعيت بودن باعث معرفي مدرسه ما شده است؟ و جالبتر اين است كه يكي از مسئولان بخش فنآوري آموزش و پرورش ميگفت بعد از معرفي وبلاگت و مطرح شدن آن ميل معلمها به وبلاگ نويسي افزايش چشمگيري يافته خيلي از اونها به من ميگويند ميشود روزي وبلاگ مدرسه ما هم مثل وبلاگ مدرسه كالو صدا كند!؟
كالو حتي در خواب هم همراه من است. خيلي وقت پيش كه خواب ديده بودم تمام مطالب وبلاگم پريده نزديك بود در همان خواب سكته كنم. و همين تابستون هم خواب ديدم وسط گروهي از آدمها گير افتادهام كه همه سئوال ميكنند چرا اسم بچهات را كالو گذاشتهاي!؟
انتهاي پيام
