خبرگزاري فارس: اصلاً چمان شده؟ خوابيم يا كه بيدار؟ اگر بيداريم اين صورت واقعي ماست كه چشمانش بهت دارد به گران؟ بغض كه گلوي مرا چسبيده و به اعماق وجودم چنگ ميزند. آخر با اين دخترك سفيد پوشيده چه كنم؟

دستان من كه ميلرزد.نه!اين غم گران كه حالا بر سرم ويران شده را چگونه تاب آورم؟ نكن اي قبركن كه جگر گوشه دوست عزيزمان عليرضا هنوز زود است رخ در نقاب خاك كشد. پس چه كنم خدايا با اين همه صبر و حكمت؟ در آغوشم بگيرمش؟ به هيچ كس ندهم؟ بدهم به مرد قبركن همو كه براي من هم روزي خواهد كند؟
كوثر را چگونه و با كدام دست به خاكش بسپرم؟ به خدا قسم كه «سوگند» تاب اين دوري را ندارد. و من سخت حيرانم. دستان خاك آلود مرد قبركن خيالم را برهم ميزند. خدايا مرا چه شده است كه كلماتي در جملههايم بياختيار به رقص درآمدهاند؟ رقصي كه آوار غم است نه نشاط يك روز طربانگيز تولد.
و من ماندهام با خيالي آزرده از ناملايمتيهاي روزگار. من ماندهام با چشماني كه چاه اشكش خشكيده. من ماندهام با تابوتي سرد كه زانوانم تاب ايستادن براي نمازش را ندارد. من ماندهام با بغضي كه در گلوي پدر، پشت در اتاق عمل با صداي نخستين گريه نوزادش تركيده و من ماندهام با آن همه اميد.
نه! مرد قبركن امانم را بريده. خدايا چه كنم با اين همه صبر و حكمت؟ خدايا من ماندهام با تابوتي سرد با دختركي سفيد پوشيده و دستان خاكي كه ميخواهد او را از من بگيرد. من چگونه اين همه غم را فرياد كنم تا ناشنواهاي اين دور و بر هم بشنوند صدايم را؟ خدايا من با اين دخترك سفيد پوشيده چه كنم؟
نگاه پر معناي عليرضا هم امانم را بريده. من بغض دارم خدايا بغضي كه گلويم را چسبيده و نميتركد و اي كاش كه بتركد و اي كاش اگر تركيد ضجههايم را تاب آورند.
من، كوثر و يك مرد قبر كن در مرز اين دنياي خاكي در سراشيبي آخر با هم چه كنيم؟ با اين پاهاي سست و ناتوان كه ميلرزند و همه فكر ميكنند از ترس است؛ چه كنم. خدايا من با اين دخترك سفيد پوشيده چه كنم؟
فارس غفران الهي براي شهيد عليرضا برادران عكاس شهيد خبرگزاري و دختر دلبندش كوثر را از خداوند بزرگ مسئلت دارد.
انتهاي پيام/




